تبليغاتX
درد دل یه ... - درددل


درد دل یه ...

اونقدر از همه چی غافل شده بودم و تو کارام غرق شده بودم که داشت یادم  می رفت تو این مجازیت یه وبلاگیم دارم و این گوشه افتاده و داره خاک می خوره . وبلاگی که زندگیش عوض کرد .وبلاگی که همدم روزای خوب بدم بوده...

وبلاگ جونم امروز می خوای بعد از این همه مدت برات درددل کنم .مثل همیشه به حرفام گوش کن:

 

 تابستون امسال تونستم تجربه های خوبی داشته باشم و وارد حیطه کاری ای بشم که هیچ وقت تصورشم نمی کردم هرچند که هنوز اول راهه و.اونقدرا هم حرفه ای نیست اما خوب تونستم یه جایی برا رشد از نطر نویسندگی و خبرنگاری تو یه نشریه  باز کنم و تجربه های خوبی داشته باشم که این مدیون یه نفر که وجودش برام خیلی عزیزه و نشریه دانشجوییمون تو دانشگاه می دونم که پشت گرمی خوبی برام بودن ....

علاوه بر کارخبرنگاری و نشریه روزای خوبی گذروندم  ولی با وجود  روزای خیلی خوبی که داشتم یه اتفاق خیلی بد روازی خوب ایندم ازم گرفت و به جاش دوری و باهم نبودن و دلتنگی هارو بهم داد....... خب چه میشه کرد...

 

تقریبا 2 هفتس که ترم جدید هم شروع شد . چقدر داره زود میگذره .......

اره این ترم هم شروع شد با همون یکنواختی همیشه .از صبح شنبه کاراموزی و اعصاب خوردی های بیمارستان  و سوتی اب دادنای تو بخش و سرمریض و کلاسای شلوغ پلوغ و استادای وا رفته دانشکده پرستاری و از استاد بدتر دانشجوهای از نوع  پنج شنبه بازاری و .... و خلاصه همینا دیگه...

از این ترم باید خیلی جدی درس بخونم .خیلی جدی تر از گذشته این 2سال باقی مونده تنها فرصت من برای رسیدن به هدفمه هدفی که در پناه اون می تونم به یه هدف بزرگتر برسم .اما با وجود این نه می تونم از انجمن و کارا و جلسه هاش دل بکم نه از سیاه و سفید ونه از ...

 

یه شرایطی برام تو زندگیم پیش اومده که باید خودم بسازم  برای بزرگ شدن و درک کردن و گذشت کردن و تحمل کردن شرایط و موقعیت های بد پیش اومده ...

امیدوارم که راهم درست برم و در اخر به وان چیزی که صلاح بوده رسیده باشم و به رسیدنی برسم که جاودانه باشه ...

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:18 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin