میزنی به سیم اخر
یه فرصت..
دنبال یه فرصت می گردی
فقط خودت و خودت باشی
تنهای تنها
مثل تمام عمر کثیفی که داشتی .عمری که بین یه مشت حیون زندگی می کردی و خودت هم یکی از اونا بودی
حیون بین یه مشت حیون دبگه تو اغلی به نام دنیا
اغلی که حیوناش چیزی جز خوردن و خوابیدن و هوس بازی نیرنگ و فریب نامردی و مسخرگی و ...کاردیگه ای ندارند .
حیوونایی که هر کدومشون یه چار دیواری به نام اغل یا همون خونه خودمون ساختند و دیوارای سنگی سر دش اونا رو از هم جدا کرده و زشتی هاشون پوشونده
از همشون متنفری.......
دیگه وقتش رسیده ......
الان می تونی به ارزوت برسی ..
الان می تونی اروم سرت بذاری رو زمین و خیره بشی به یه نقطه اما با این تفاوت که این بار ذهنت خالی می شه از تمام حرفا تمام افکار تمام ادما و چهره هاشون و چشمات باز این بار باز می مونه و بسته نمی شند.اره همیشه وقتی می خواستی یه لحظه ....... اره فقط یه لحظه از این دنیا و ادماش راحت بشی و بمونی خودت و خودت سرت می ذاشتی رو بالشت و چشمات می بستی ولی این بار فرق داره .چشمات باز می مونه تا حسرت چیزایی رو که داشتی و به همه جا سرک کشیدی تا تا پیداشون کنی ببینند و دلشون بسوزه .چشمات باز می مونه تا برای اخرین بار تمام چیزایی رو که یه عمر با همین چشمات دیدی بیاند جلوی چشمت .باز می مونند تا ببینند که چه شب ها و روز هایی این چشما اشک ریختند و ............
سرت می ذاری رو زمین و خیره می شی به یه نقطه به نقطه ای که تو رو می بره به بی نهایت .جایی که برگشتی نداره !!!
نوک پاهات سرد می شه ......
کم کم سردی تمام بدنت می گیره اما نه سردی ای که تا حالا طعمش چشیدی .سردی که بین ادما دیدی .سردی که تو دستاشون لمس کردی .سردی حرفاشون سردی نگاهاشون .سردی قلب هاشون ............ نه این گرمایی که داره نوازشت می کنه و بهت قدرت می ده ...
به قلبت می رسه ........... قلبی که پر از دل تنگی بود پر از حرف نگفته پر از کینه ......
به حنجرت می رسه ........ شنیده بودی که خیلی سخته ....... اما حالا داری حسش می کنی .......داری تجربش می کنی ...... خیلی لذت بخشه برات ...... یاد حرفایی می یوفتی که زدی و هیچ کس نفهمید ...... یاد حرفایی که .........
اتاق سکوت فرا گرفته ......... سردی گرم تو ....... از لای پنجره یه حاله نور تو اتاق پیچیده تو اتاق .... تنها صدایی که این سکوت می شکنه صدای قار قار کلاغیه که شاید داره مرثیه تو رو می خونه ..........
چقدر دوست داشتی این صوت تو فصل زرد و سرخ پاییز .موقعی که تو یه جاده که تنهای تنها قدم می زدی و به صدای خش خش برگ های زیر پات گوش می دادی .صدایی مثل صدای غرورر خودت ........ اما چیند وقتی بود که دیگه از اون هم اذت نمی بردی و هوس یه چیزدیگه ای رو داشتی ...... الان رسیدی به مقصدت
پرواز کن ....
پرواز
اههههههههههههههههههههههههه


