احساس بدی دارم
خیلی بد
الان 1 ساعت که نشستم پای سیستم ومی خوام بنویسم از حرفایی که تو دلم رو هم دیگه انباشته کردم ولی نمی دونم از چه حرفی از چه کلمه ای باید استفاده کنم .
دلم پره و داره سرریز می کنه .......
تمام دل خوشیم به درس و دانشگاه بود که اون با این دانشگاه خراب شد .
دوباره سر حرف با مامان باز کردم ( نمی خواستم ولی دست خودم نبود ) که چرا اجازه ندادند برم یه شهر دیگه و یه دانشگاه دیگه اخه من که اکثر رشته هایی که اورده بودم همین پرستاری بود که ....
اما بازم یه حرف تکراری شنیدم :
اینقدر مغرور نباش!!!!!!
بخون برا ارشد اونوقت هر شهری که می خوای بزن اگه کسی حرفی زد ..........
هر دفعه با شنیدن این حرف تمام این 3 ترمی که تو دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد گذروندم می یاد جولی چشمام .تمام ارزوها و هدفا وتصوراتی که داشتم .........
اما خوب .....
تصور م از دانشگاه این نبود .......
تصورم از دانشجو بودن این نبود .......
دکتر شهابی حق داره هر جلسه اول ساعت و اخر کلاس حرفش قطع کنه و فقط تاسف بخوره از دانشجو ها .......
یه جایی تو دانشگاه پیدا کردم که حس کردم همون جایی که می تونم یه خواسته هام برسم و خودم راضی کنم اما خوب متاسفانه جایی بود که اصلا مطابق میل بعضی از اقایون نبود و اول یه مهر تعلیقی بهش زدند و بعد و درش تخته کردند مثل چندتا دانشگاه دیگه .خوب دیگه اینم یه راه مخالفتوو جلوگیری دیگه اما خدا ور شکر بچه های انجمن گوششون به این حرفا بدهکار نیست و کار خودمون انجام می دیم .......
انجمن و بچه های انجمن بودند که تو این 3 ترم بهم انرژی دادند .تنها خاطرات خوبی که از این دانشگاه به جز روزای کار اموزی داشتم همین انجن و جلساتش و کارایی بوده که انجام دادیم .
اخخخخخخخخخخخخخ گفتم کاراموزی ..... یاد اولین روزی افتادم که رفته بودیم بیمارستان و گروه ما افتاده بود بخش اورولوژی و من اولین نفری از بچه های گروه بودم که رفته بودم .به محض اینکه بوی ادراری که تو بچش پیچیده بود حالم بد شد و اومدم بیرون و مثل بچه های لوس و مامانی زنگ زدم خونه و شروع کردم نق زدن ....
چقدر اشتباه می کردم در مورد رشتم .الان رسیدم به حرف سارا ( پرستاری مشهد می خونه) که م یگفت پرستاری رشته عشقه .........
الان از تنها چیزی که راضی هستم از رشته عشقه . تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم .. فکر می کنم که بیمار تنها فرد مظلومی که می شه پیدا کرد . با دیدن یه مریض رو تخت بیمارستان به خیلی چیزا می شه رسید .به خیلی چیزا ..........
نتیجه چند وقت ننوشتن همین هم می شه دیگه .اینکه از همه چیز بنویسی . و حتی خودت هم نفهمی که منظورت چیه !!!؟؟؟
باید یه حرف دیگه هم بزنم تا جایی که بتونم وقت و انرزی می ذارم تا محیط اطرافم تغییر بدم چون نمی تونم مثل کبک زندگی کنم
همین .........


