تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

الان حال و روز حسابی ای ندارم وگرنه کلی حرف برا گفتن در مورد این جفنگیات داشتم که خبببببببببببببب هممون عقل داریم میتونیم با خودمون سبک سنگین کنیم و فعلا همین کافیه که ازیه وبلاگ ... کش رفتم !!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط بهناز| |

بند کفش هات باز کن و بذار که سلول به سلول و بند بند وجودت پر بشه ازحس احساس کردن جاده را...

چشم هات بازکن و خیره بشو به دور دست اونقدر دور که مرزی وجود نداشته باشه و نگاه کن تا تمام وجودت پر بشه از نا دیده هات اونوقت چشم هات ببند و بذار حس کنی یکی شدن با دور دست ها را...

دست هات باز کن و هم اغوش باد شو و بذار حس کنی حس پریدن را ...

گوش کن به صدای کلاغی که دلتنگیه غروب رو سر میده و حس کن دلتنگی ها رو  را...

تمام نیروت رو جمع کن و اماده شو برای رفتن و حس یکی شدن با جاده  را...

جاده ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:56 توسط بهناز| |

دینگ دینگ دینگ...

اوه مامانی!

بله؟

بهنازداری می یای یه چندتا نون بخر بیا!!!

باشه کم کم دیگه پامیشم می یام حالم خوب نیست...(نمی دونم من دختر اون خونم یاپسرشون!! به قول اذر من نون اور خونه شدم!)

اه لعنتی معلوم نیست امروز دیگه چه ... شده! بدجوری حالت تهوع داشتم این هوا هم که به هیچ جوری نمیخواد یکم کوتاه بیاد و خنک بشه.مردشور هرچی حجابه هرچی مانتو و روسری و مغنعه که ما هارو تو حصار خودش چپونده بدون اینکه بگند اهای تو دختر اهای تو خانم محترم واقعا این قبول داری؟ اصلا فلسفه ش میدونی؟ اصلا حجاب به اینه؟اصلا اصلا به کی چه که تو میخوای چی بپوشی یا نپوشی!!؟؟

غر غر کنان و بد بیرا گفتن به عالم و ادم همینجوری داشتم سنگ فرشای کج و معوج پیاده رو طی میکردم و سرم مثل ... انداخته بودم پایین و این طرف و اونطرف میرفتم و مواظب بودم که مورچه های احمق تر از خودمون زیر پاهام له نکنم واز جاده های تکراری روز مره شهر رد میشدم تا رسیدم به نانوایی همیشگی سر راه خونه ..

اوه خدای من چقدر شلوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!! چه خبره قحطی اومده!؟ نکنه این یارو چند روز مونده به مراسم تنفیذش نون رو هم ازاد کرده و داره مجانی میده که شکم مردم سیر بشه نریزن یه موقع تو خیابون و دوباره خارو خاشاک بازی در بیارن!! اره حتما همینه نون رو ازاد کرده که برن ببگیرن بااون گوجه ها و سیب زمینی ها یه شکم سیری بخورن وبه درگاه باری تعالایییش شکر بجا بیارن!!!(دوباره به چرت گفتن افتادییییییییییییییییییی...)

با هر دنگ وفنگی بود خودم جا دادم تو صف و شروع به خداخدا کردن که زود نوبتم برسه ازاون جهنم خلاص بشم که داغی هوا کم نبود هر از گاهی هم یه نسیمی از تو تنور میزد بیرون و صاف می یومد میخورد تو صورت ما!!!

خدایا اینا نمی میرن تو این هوا کنار این حرارت !!! منکه هلاک میشم اگه یکم دیگه بمونم این جا....

وووووووووووووویییی این دیگه چی بود!!!

یکی محکم چسبید به دوتا پاهام و محکم چسبید!!! همینجور که ازتعجب خشکم زده بود سرم اروم اوردم پایین...

دوتا لپ فقط پیدا بود!!!

یه فینگیلیه لوپو خودش چسبونده بود بهم و ول کن نبود انگار به اندازهه تمام روازی زندگیش من میشناسه و حاضر نیست جدا بشه ...

کوچولو چی میخوای و همینجور که میگفتم ازته دلم لپاشو که تو تموم کف دستم جا میشد گرفتمو کشیدم و  در جواب فقط یه لبخند معصوم  تحویل گرفتم !!

اون بچه تمام خستگی اون روزو از تمام وجودم بیرون کرد و...

یه لحظه پیش خودم گفتم : خوش به حالت کوچولو که بچه ای هیچ وقت بزرگ نشو هیچ وقت مثل ما ادم بزرگا نشو و هیچ وقت نخواه که وارد دنیای احمقانه ماها بشی از بی خیالی این دورانت لذت ببر و هیچوقت نخواه بزرگ بشی و خیلی چیزارو تجربه کنی و دلیل خیلی ازچراها رو بدونی و از خیلی چیزا افسوس بخوری اون وقت از ازدست دادن کودکیت حسرت میخوری ....

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:58 توسط بهناز| |

همه جا شلوغ پلوغ و هوا هم که گرم گرم انگار داری وسط کویر لوت راه میری و این مردم هم همون جکو جونورای وسط بیابونند که از کنارت رد میشند و گاهی از دیدنشون چندشت میشه و تو دلت میگی اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!! تو هم سرت مثل اون زبون بستهه انداختی پایین و با سرعت هر چه تمام با یه مغز خسته و چشمای باباقوری زده که  از بس ذل زده تو کتاب گوشه ی کتابخونه تو این تابستون لعنتی گرم خدا خدا میکنی که زود برسی خونه و  از در که رسیدی تو کفشات با تنفر تمام بندازی رو جاکفشی و بعدم بری تو اتاق کیفت بندازی گوشه اتاق  و با سر خم شی رو پاهات و جورابای زوار در رفته بو گندتو از پاهات در بیاری و از بوی نه چندان خوبش مست بشی  ویه سفر بری تا مریخ و بیای برا خودت از مستی و اونارو هم بندازی اون گوشه اتاق و خلاصه بعدم تو همون حالت مستی بری و ولو بشی رو مبل و از ته دلت بگییییییییییییییی لعنتیییییییییییییییییییییییی اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

ولی ولی ولی ...

با وجود همه اینا که هر روز برا خودشون تکرار میشن و میان و میرن همینجوری میتونه یه تفاوتای مینیممی هم بکنند مثلا وسط همون کویر لوته با همون جک و جونوراش یهو یه کولی یا گدا ( نمیدونم اسمش چی بذارم...) سر راهت سبز بشه و صدای نعره بچه ش یا همون به قول خودمون گریه کودکانه بچه ش تو رو ازعالم برهوت بیاره بیرون در جا میخکوبت کنه از چیزی که میبینی...

اره امروز اولین باری بود که میدیدم یکی از همینا بچه ی معصوم بدبختش که یکی بدبخت تر از ننه باباش خواهد شد در اینده تو بغل مامانش با یه سر باند پیچی شده که به کلی بتادین و پنبه اغشته شده بود و حق والعنصاف هم خوب روش کار شده بودو صدای گریه ش دل هر ادمی حتی سنگدل ترینش هم به درد می اورد شده بود ابزار پول در اوردن یه خونواده یه زن نمیدونم هر کی ... مهم نیست که کی مهم اینه که این زن و شاید این زن ها که هر روز داریم تو خیابونای شهرمون از هر کجاش که بگیری روبه رو میشیم و اونوقت بعضیا میشینند و دم از عدالت میزنند یه جاهایی حقه که بگیم کدوم عدالت .خدایا قربونت برم انصافت شکر چرا اخه ؟ که چی ؟ که اخرت ؟ که ازمایش بشی؟ که این حقه ؟....

خب بیخیال میگذره یجورایی برا خودش ...

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:49 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin