تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

مثل همیشه با شوق و ولع استادم دم در اتاق اقای هاشمی نیا و یکم خودم جمع وجور کردم و یه نفس عمیق کشیدم ... تق تق تق ... دستگیره در گرفتم ودر باز کردم .پیش خودم گفتم الان با همون ضرب المثل معروف رو به رو میشم که :جا خیسه و بچه نیس!!! اخه نشد یه بار بری تو اتاقش و ببینی نشسته پشت میزش همیشه تا میری تو اتاقش فقط با کت اویزون شدش به چوب لباسیش که دم در اتاق قد علم کشیده روبه رو میشی و بعد که چشمت ازرو اون برگشت با یه صندلی و میز خالی از استاد که معلوم نیس الان تو کدوم جلسه س یا کدوم پسری گیرش کشیده به حرف زدن و خنده و ...

اما این دفعه زیر سایه همون چوب لباسی نشسته بود و پاهاشو رو هم گردونده بود و داشته مصاحبه میکرد با ۲ تا از بچه ها که شصتم خبر دار شد دارن برا روز پرستار مصاحبه می کنن باهاش . یه اهییییییییییی از اعماق وجودم کشیدم و یه حرف رکیک بار بعضییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااا نثار کردم از اینکه " سایه و سفید " ( نشریه مون البته نشریشووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!) فعلا نمی تونه مثل همیشه حرفی برای گفتن داشته باشه وخودشو مثل همیشه تو دل بچه های دانشگاه باز کنه و بازم با خوندن سیاه و سفید براشون یاد اور بشه که اقااااا اصلا به چی می گن نشریه دانشجویی....!!!

مثل همیشه یه احوال پرسی گرم و چاپلوسی های خالصانه ی استاد ودانشجو داشتم به  خودم میگفتم که حالا کجایی این دفتر کوچولو بشینم که صداش تو گوشم پیچید که کمران برو بشین رو صندلی من!

ـ نه استاد سرپا میاستم یه کار کوچولو بیشتر ندارم

ـنه برو بیشن خودمم کارت دارم

ـباشه پس من میشم اقای هاشمی نیا امروز!!!

ـبرو برو بشین

ـخب بچه ها ببخشید شما به کارتون ادامه بدید من مزاحمتون نمی شم

 خودم به زور به میزرسوندم وخرت وپرتای استاد از رو میز برداشتم و گذاشتم کنار وهمین که اومدم بیشنم رو صندلی  اون ۲تا نیمچه به اصطلاح خبرنگار نشریه پاشدند

ـ ای وای بچه هابشینید کارتون انجام بدید من مزاحمتون نمیشم . استااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااددد..!!

ـ نه ما میریم و میایم ..

ـ باااااااااااوووووووووشههههه

خب استاد میشه برنامه کارورزیه  بچه ها رو بهم بدید براشون ببرم. راستی امروز میاید جلسه که ؟

ـهمین جوری که نیم خیزشده بود رو میز و داشت پیدا می کرد از زیر عینکش که همیشه خدا نوک دماغشه و هی خدا خدا می کنی که نکنه بیفته یه نگاهی کرد و گفت اره انشاللللللللههه...

خب خوبه . ولی من که هنوز چیز زیادی ازاین میر حسین نمی دونم

ـخب کم کم اشنا تر می شی کمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

تو همین حین و بین بود که سرو کله استار حسن پور هم پیدا شد

ـ( اااااااااااااااااااا این تگه نرفت اماده بشه بره تهران. دیدار رهبری تگه کم چیزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییهههه !!! نیگاش کن انگار کجا میخواد بره!؟تهروووووووووونننن اونم با یه مشت پرستار و ادم دیگه ودلشونم خوش کردن و میرن ومیان و میتونن یه کاری برا جامعه پرستاری انجام بدن . اخه مرد حسابی پرستاری که کارشو مثل این نگهبانای دم ساختمونا از راه بی سیم و کنترل ازراه دور از تو استیشن انجام میده باید چیکار براش کرد اخهههههههههه .اول باید خودمون و وجدان کاریمون درست کنیم بهد بریم سراغ حمایت و اصلاح و حمایت حقوق پرسنل پرستاری. البته خب اینا هم حق دارن با این حقوقی که اینا می گیرن  واین وضع استخدامی و شیفتایی که تمام زندگی ادمو مختل می کنه و اوضاع این بیمارستانای ایران کار نکردن ازرو دل و جون هم همیچین بی انصافی نیس... ااااااااا تو باز رفتی رو منبر شروع کردی از خودت چرتو  پرت بگی...!!)

ـسلام استاد وخسته نباشید

ـ سلام .ممنون

از در که اومد تو امان نداد و مثل یه تیکه یخ که تو دمای ۴۰درجه تابستون رو زمین وا میره نشست رو اولین صندلی دم اتاق و یه اهییییی کشید که حس کردم تمام خستگی امروزی که سر کاراموزی با گروه ما تو بیمارستان نصیبش شده بود از تنش کرد بیرون .

من هاشمی نیا هم که تازه سر حرف میر حسین و انتخابات و جلسه اون روز عصر کشیده بودیم میون همین جور من من می کیردیم و معلوم بود یه خروس بی محل الان اومده وسط حرفامون و الان بهتر که دندون رو جیگر بذاریم و حرف نزینیم

ـاگه مزاحمم پاشم برم بیرون ؟

ـ نه استاد این چه حرفیه من الان کارم تموم میشه و میرم شما بفرمایید راحت باشید( اره جون عمم!!)

ـ اقای هامشی نیا این می بینید!؟

ـ چی شده مگه ؟

-( تمام احشای شکمی و غیر شکمیم  از استرس اینکه حالا می خواد چی بگه داشت میومد تو دهنم!!)

- بخدا من تا حالا دانشجو به این با وجدانی ندیده بوم! بخدا خیلی عجیبه من که تو این چند سال تدریس تا حالا ندیدم . باید ببینید خودتون. برا مریض از دل و جونش کار میکنه انگاااااااااااااااااااااارر فامیل خودشونه . واقعا خیلی خوبه . میدوننم خدا یه جایی جوابت می ده

( حالا مارو بگووووووووووووووووو دهنمون بااااااااااااااز که کی!؟ حسن پور داره ماین حرف میزنه!؟ خدایا !!! ۱ ماه اذگار تو بخش از ما هرچی خواست پرسید و سنگ رو یخمون کرد و ببو بودنمون به رخمون کشید و حالا باید بعد از اخرین روز کاراموزی یهو تو اتاق هاشمی نیا پیداش بشه و بیشنه ازم تعریف کنههههههههه!!

ـ نه استاد شما لطف دارید منم مثل بقیه بچه ها .کاری کینم که وظیفمه .زحتمارو شما میکشید( خدایا من ببخش!!!)

ـنه واقعا دارم راستشو می گم و چیزیو که دیدم دارم میگم تو که میشناسی من

ـ هاشمی نیا هم بین این هنودنه گذاشتنا وبراداشتنای من حسن پور یه خودی نشون داد و به یه خنده ای گفت: خب خدارو شکررررررر

روز خوبی بود برام اون روز  نه به خاطر اینکه یه استاد ازم تعریف کرده بود به خاطر اینکه تونسته بودم به قولی که به خودم داده بودم وفا  کنم . امیدوارم که بتونم اگه تو این رشته وارد کار شدم برا همیشه بهش پای بند باشم و نشم همرنگ جماعت

با اینکه دیروز روز پرستار بود ولی به هر کسی که این وبلاگ میخونه (البته میدونم که دیگه کسی  به این انتی لایف ننه مرده سر نمی زنه!) روز پرستاره تبریک می گم

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:16 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin