تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

Remember the first day when I saw your face
remember the first day when you smiled at me
you stepped to me and you said to me
I was the woman you dreamed about
remember the first day when you called my house
remember the first day when you took me out
we had butterflies although we tried to hide
and we both had a beautiful night

The way we held each others hand
the way we talked the way we laughed
it felt so good to find true love
I knew right then and there you were the one

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

Remember the first day, the first day we kissed
remember the first day we had an argument
we apologized and then we compromised
and we haven't argued since
remember the first day we stopped playing games
remember the first day you fell in love with me
it felt so good for you to say those words
cause I felt the same way too

The way we held each others hand
the way we talked the way we laughed
it felt so good to fall in love
and I knew right then and there you were the one

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

i'm so happy so happy that you're in my life
and baby now that you're a part of me
you showed me
showed me the true meaning of love
and i know he loves me

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

He looks at me and his brown eyes tell his soul

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:35 توسط بهناز| |

امروز اونقدر بچه ها وسوسم کردندن که برم خونه و نمونم اخر هفته رو خوابگاه که نتونستم رو تصمیمم بمونم و با زهرا راهی خونه شدم .زهرا یکی از بهترین دوستایی که تا حالا داشتم و از همون ترم 1 دوستیش بهم ثابت کرده یکی از معدود دخترایی که هیچی تو دلش نیست و سادگی و صداقت از سرو روش میباره .از همون اول که نشستیم تو سرویس دانشگاه که بریم ترمینال مثل همیشه از هر دری که تونستیم گفتیم و سر خودمون بند کردیم .

تو این حرف زدنا و چرت و پرت گفتنا از مشکل یکی از دخترای کلاس برام گفت که با اینکه خودم تایه جاهایی در جریانش بودم اما با شنیدنش یکه خوردم و رفتم تو اون فازای جوش اوردن و و تاسف خوردن و ..

این دخترک کلاس ما سال قبل ازدواج کرد .از همون اول ترم که با شوهرش تو ماشین دیدمش و کنارش نشستم و شروع کردیم به حرف زدن و وسطای حرفامون ازم در مورد اینکه اگه بخواد دوباره کنکور بده (بعد از 6ترم درس خوندن)و اینکه باید انصراف بده یا نه و این چیزا  سوال کردو وقتی دلیل پرسیدم خستگی از پرستاری و نارضایتی از رشتمون و این حرفا که روزی صد هزار بار از خودم گرفته تا اطرافیانم می شنوم بهونه کرد و گفت جدی نگرفتم تا اینکه امروز فهمیدم که شوهرش بهش گفته که من نمی خوام خانمم پرستار باشه و صبح و ظهر و شب خونه نباشه!من میخوام که زنم پیش بچه هام باشه!اگه تو دکتر بودی این نبودنا مهم نبود و اشکالی نداشت ولی الان که این رشته ای ...

خیلی متاسف شدم از شنیدن این حرف. واقعا یه ادم یه مرد چراباید این جور فکر کنه .جطور میتونه اینقدر خودخواه باشه که فقط خودشو ببینه و این همه تلاش که دختر تو زندگیش تو رشته ش حالا هر رشته ای که می خواد باشه .4 سال درس خوندن درسایی که خداییش کمی از پزشکی نداره .کار اموزیایی  که خداییش راحت نمی گیرن توش به دانشجو.

کاری به حرف این اقا ندارم هر جایی که فکرش کنی تو هر زمینه ای تو هر شهری تو هر اداب و رسومی تو هر فرهنگی که بری همین وضعه .از همین ایران خودمون بگیر تا اون امریکاش . من زن چرا باید اینقدر تاوان زن بودنم بدم .چرا اینقدر باید تاوان جنسیتم بدم .چرا خودمون هیچ وقت نخواستیم کاری برا خودمون کنیم ؟ شاید بشه گفت زن زاده فرهنگ غرب وضعش از من ایرانی یا یه زن افغان بهتره ولی اعتقاد من اینه که نه! اونم هنوز به دید یه زن بهش نکاه میشه .شاید چون زیاده روی و افراط  اونا یه چورایی تو یه سری مسائل هنوز باعث نشده که ریشه این دید بخشکه . واقعافکرش برام درداوره که من یه عنوان یه دختر باید بشینم و منتظر باشم تا انتخاب بشم  از طرف یه نفر دیگه فقط برای اینکه قانون زندگی و فرهنگ ماگفته که من باید در کنار یه مرد قرار بگیرم تا کامل بشم و اینده م  تامین بشه و  خیلی چزای دیگه...

ولی با وجود تمام روشن فکری هایی که مطرح میشه و ازادی هایی که به زن داده میشه و به زن دیگه مثل چندیدن سال پیش نگاه نمیشه و برا اونم ارزش  و احترام قائلند و اینکه دیگه جایگاه یه زن یا یه مرد تو جامعه برابره و از این حرفا کعه معتقدم که اینا هم تنها  شعاره چیزی که ما ادما خیلی خوب بلدیم از خودمون در بیاریم و تو گوش  ملت بخونیم .من زن هر چند هم تحصیل کرده هر چند هم مطرح و فعال تو جامعه هر چند هم یه ادم مستقل ولی با همه این حرفا اگه ازدواج کردم میشم زن همسری که با تمام وجودم بهش علاقه پیدامیکنم و دوستش میدارم و حاضرم هرکاری براش بکنم تازندگی راحت و خوبی داشته باشه در کنار من. میشم زنی که از خیلی از خواسته هاش با میل خودش میزنه تا فقط رضایت شوهرش داشته باشه .از هر چیزیکه بخواد براش کم نمیذاره  .حتی رنگ لباس  و مدل مو و فلان فلانشم میشه همونیکه طرف دوست داره . ولی اگه زن بیچاره  مثلا یه بیماری  سخت گرفت و افتاد گوشه بیمارستان بعد از چند ماه  همه چی خسته کننده میشه و تحمل مرد کم میشه( البته در مورد همه مردها هم اینطور نیستااااا) واز فکرش میره که یه این زن کیه و کی بوده و ....... دنبال یه ... میره ( این مورد خودم هم دیدم و هم از زبون یه زن شنیدم که زن بیچاره بیماری  msداشت و بستری شده بود و از نامردی شوهرش گفت .... ) یا میشه مادر بچه ها که واقعا با سختی 9ماه بارداری و درد و سختی زایمان و بعد از زایمان و همه اینا رو به جون می  خره چون داره ثمره به قولی عشقشون پرورش میده و بزرگ میکنه .مهر مادری تجربه می  کنه .تجربه مادر بودن که خودش دنیای ناشناخته ای ... ولی همین زن اگه نتونه باردار بشه ارزشش کم رنگ میشه همین مادر اگه بخواد سرپرستی بچه ش بگیره موقع طلاق چه موانعی که نباید طی کنه و  چه حقایی که تو این زمینه از مادرایی خورده نشده ..

اگه همین زن بخواد  تحصیل  یا کار کنه باید مطابق با نظر شوهرش باشه و رضایت اونو داشته باشه همونطور که وقتی خونه پدریش بود باید رضایت پدرش میداشت و...

فکر میکنم زن جامعه ما هنوز هم از خودش ازادی نداره و شاید فقط  ازادی ظاهری داشته باشه اما وقتی بخوای جزییات تو زندگی ببینی متوجه میشی  که این فقط یه ازادی نسبیه که اونم  در طول زمان بدست اومده با کارایی  که انجام شده با رشد افکار و خیلی مسائل دیگه ولی خوب اگه بخوای منصفانه باشه حرفام باید بگم که هستند خانم هایی که زندگی می کنند و ازادند از هر لحاظ. زنایی که میشه بهشون بالید و هستند مرد هایی که واقعا فکرشون بازه و این حرفایی که زدم در موردشون صدق نمیکنه .

..........................................................................................................................................

سر کلاس ICu استاد هاشمی نیا بودیم و کلاس جو همیشگی داشت همه داشتند به بی مزگیا و شوخی های همیشگی استاد و یکی از بچه ها گوش میدادند و چیزی هم به رو خودشون نمیاوردند  که بچث کشید به سمت میزان خودکشی و امار وارغام که یکی از پسرا گفت این امار بین خانم ها بیشتره .

استاد فقط یه جمله در جوابش گفت:

به این فکر کن که شاید این به این دلیله فشار هایی که ما به اونا می یاریم...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط بهناز| |

بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس می کنم که چقدر نیاز دارم که تنها باشم..... تنها کنارساحل دریا بشینم و به دور از این مردم و به دور از این دنیا غرق بشم  تو تماشای دریا و نگاهم سیراب  کنم از لذت بازی کودکانه امواج از تلاطم امواج و یکی بشم با سکوت پر هیاهوی دریا.

سکوتی که از جنس سکوت نیست سکوتی مثل حرف های نا گفته...

اونقدر بشینم و نگاه کنم تا یکی بشم با بی نهایت دریا.تا یکی بشم با غروب دریا...

اونقدر فریاد بزنم تا دریا شرمسار بشه از خروشیدن  وفریاد ...

اونقدر ببارم و قطره های اشکم ییشکش دریا کنم تا باورم کنه مثل مادری که در اغوش گرفتن فرزندش ارزوشه .اغوشه سردش برام باز کنه ...

اما ای دریا شاید حتی تو هم بیگانه باشی با من چون تو ازادی

چون تو انسان نیستی ...  

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:44 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin