تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

عشق

و گریزان بودم از عشق

و گریزان بودم از خود و از هر انچه نامی از خود و از بودن داشت

و گریزان بودم از پرچین های راز عشق

و گریزان بودم از سرنوشت

و در پستوهای تنهایی خویش

پریشان بودم

پریشان و دلتنگ از بودن

اما..... اه...

چه روزگار غریبیست

و عشق مرا با دستان پر توان خود در ربود

و عشق مرا در اغوش کشید

و مرا همراز کوچه های پر رمز و راز خود کرد

و من غافل از تو

و من غافل از عشق تو

و تو سرشار از احساس و من گم کرده احساس

و من غافل از تو

و من غرق در خود و گذشته خود

اما.... اه...

چه روزگار غریبیست

و من پر از احساسم

و تو پر از احساسی

و ما هراسان از اینده

و ما امیدوار به اینده

و من ارام در اغوش عشق تو

و من سبک بال همچون ماسه های ساحل

به سوی عشق تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:13 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin