تبليغاتX
درد دل یه ...











درد دل یه ...

و چون چشم گشودم مرگ را رویاروی دیدم و دانستم که جز مرگ سلطانی نیست و مرگ سلطان اسمان و زمین بود و سلطان دریا ها .اما  ان دم که خورشید می درخشد مرگ یک لحظه می میرد و این خود تسلایی است و ان دم که انسانی چشم در چشم خورشید می دوزد مرگ را یک دم دست و پای از کار فرو می ماند و این خود تسلایی است . و اگر چه مرگ سلطان شکوهمند اسمان هاست این نیز هست که ستاره ای حقیر گستاخی می ورزد و یک دم می درخشد . واگر چه مرگ سلطان شکوهمند دریا هاست موجی خیره سر  یک دم دیدگان او را می دزدد و تن بر می کشد .

و دانستم که تنها عشق از مرگ می گریزد و دانایی یار وفادار عشق است و بی عشق گمگشته و حیران می ماند و ناچار حلقه ی بندگی مرگ در گوش می کند و دانستم که جهان بنده خوشامدگویی مرگ است و انتظار مددکار اوست . و در ان دم که سردی چونان  مدی در تنم بر می امد و دست وپایم را می فسرد اندیشیدم : جهان هر خوشی کوچک و هر شادی ناچیز را به بهای گزاف رنج های بزرگ و انتظارهای دراز به من فروخت و من که بازیچه ی کودکی ام را با دست لرزان و اندام در هم شکسته و موی سپید گرفته بودم از ان هیچ شادمان نشدم و لذتی نبردم.

و در ان دم که خواب ژرف مرا در می ربود اندیشیدم :

این است مرگ که عمری چشم به راهش بودی و حتی یک دم ازتو دور نبود و یک لحظه غافل نماند .

پس از ان تاریکی امد و تاریکی بود و من دیگر هیچ ندیدم و هیچ ندانستم.

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت21:29توسط بهناز |