تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

اسلام...

خدا...

پیغمبر...

امام...

قران...

جمهوری اسلامی...

من...

تو...

لعنت به این زندگی ............ نه اصلا لعنت به من ...

از بچگی این سوال همیشه برام بوده که اصلا چرا باید دین وجود داشته باشه .چرا یه اقلیتی باید به حداکثری از یه جامعه تسلط داشته باشند و افکاری که اغشته به نامهای مختلف مثل میخ فرو کنند نو ذهن این مردم ساده بی خبر از همه چیز . مردمی که اونقدر تو زندگیشون سختی کشیدند تا یه لقمه نون در بیارند و بذارند جلو خونوادشون (زن و مرد) به خاطر همین حاضر نیستند که همون راه اب باریکه ای هم که دارند از دست بدند به خاطر همین اگه بگند این کار بکن و این چرندیات قبول کنید تا روزیتون دو برابر بشه و تو این دنیا به هر چیزی که می خواهید برسید و خلاصه کلام به سعادت دنیا و اخرتتون برسید لبیک می گند و می شند بنده اری گوی اونا

گوشم پر از لعن نفزین به خدا و حکمتش و .............. دیده هام لبریز از تکه تکه شدن قران ......... از نمازی که نمی دونم دلیل خوندنشون با وجود این همه .......... چیه ؟؟؟

حجی که تغییری تو وجودشون ایجاد نکرد ................

همه این چیز ها رو دیدم و شنیدم و باعث شد که فکر کنم ....... فکر کنم به خودم ...به خدا .. به جو دوروبرم

خدا رو شناختم ....... حسش کردم .... دیدمش ... لمسش کردم ... با تمام وجودم به در گاهش اشک ریختم

اون تنها کسیه که مامنگاه ارامش برام ........ اونقدر که لذت می برم از وجودش ......... از درددل کردن باهاش ..... از پرستیدنش .... از نماز شب خوندن براش

اما خدای من جداست از همه ی چیزایی که الان می شنوم و می بینم و امرم می کنند به انجام دادن و نهی می کنند از انجام دادنشون

نمی تونم قبول کنم پذیرفتن پرستش یه قبری که صاحبش یه روزی به عنوان امام من و دین من انتخاب شد و جنگید با یه مشت  عرب شکم پرست بیابان نشین حیون (sorry) و کشته شد و این امامت به طور موروثی به پسرانش به ارث رسید .پس چه فرقی می کنه بین اونا با حکومت قاجاریه و پهلوی و حکومت های قبل از اون

حتما یکی در می یاد می گه خوب نفهم فرقش اینه که اون حکومت الهی بوده و امام از طرف خدا انتخاب می شده .... اما ....... نه ........... این تو مخ من نمی ره

خدایا می دونم این کار و این حرفم یه جورایی مخالفت با امر تو .............. اااااااامااااااااا .............

عزیز من این کجاش درسته ؟؟؟؟

12 تا به اصطلاح امام داشتیم چی کار کردند .......

چند تا اول که همشون تو جنگ کشته شدند و یا یکی مثل اما حسن ( که نمی دونم چه کارایی کرد؟؟؟) به دست زنش کشته می شه .اخری ها هم که به خاطر جو خفقان امیز اون زمان همش از مردم ودر بودند و یا تو خونه پنهان بودند و یا اسیر ......

نمی تونم این بارگاه ها  رو که به عظمت بت کده ها رسیدند پرستش کنم ......... نمی تونم

درسته از تمام این حرفا هم که بگذریم می کیم خوب اونا خیر سر من امامای این دین بودند و اومده بودند تا این دین ریشه های تازش خشک نشه و شاخ و برگ بگیره .............. قبول .......... این هم قبول ........... احترامشون سر جای خود کسی بی احترامی نکرد .......... اما این کارا چیه؟؟؟

چرا باید نصف زمین های شهر مشهد گرفته بشه به خاطر صحن های حرم امام رضا .قم هم همینطور ( البته اون جا که به جای خودش یه مشکل صد مرتبه بزرگتر و بدتر و تاسف انگیزتر هم داره : مرقد (یا بهتر بگم بتکده ) خمینی .عراق . سوریه و ..............

نمی تونم وجود این همه امام زاده و بقعه رو بپذیرم .خندم می گیره هر موقع به این موضوع فکر می کنم ......... امام زاده ...

تو هر شهر و روستایی  از ایران که می ری بلااستثنا یه امام زاده هست .بعضی جاها هم که رکورد شکستند و دوتا دارند .........

یکی نیست بگه حالا چرا این فک و فامیل همشون جمع شدند توایران ما که اینجا یه امام رضا بیشتر نداریم  و اکثرا تو عراق و عربستان خاک شدند ( باید گفت که چه جلبی این ایران همشون کشونده اینجا )

نمی دونم من که تا حالا پامو از این ایران ... بیرون نذاشتم شاید اونجا غوغا باشه از این جور جاها .

یه روزی خیلی قران قبول داشتم چون پیش خودم فکر می کردم که اینا حرفای اون خدایی که قبولش دارم .می خوندمش و ارامش می گرفتم ازش .......... اما ........

اما قران و اسلام باعث شد که متنفر بشم از خودم ..... از اینکه موجودی هستم به نام انسان و جنسیتی دارم که تو دین و قرانم هم ازش به دید مصرفی یاد شده البته منکر این نمی شم که هست جاهایی که خواسته از از این موجود و حقش دفاع بشه .

یادمه اخرین باری که با راحله در مورد این چیزا بحث می کردیم بحثمون به جای رسید که بشه گفتم به نظر من قران باید عوض بشه .بشر الان نیازمند حرفایی دیگه به جز سرگذست قوم عود و نوح و بنی اسرائیل و ..... هستند .

یه ایه برام خوند ( البته تر جمه) .درست یادم نیست که دقیق چی بود اما اخرش می رسید به تکذیب کردن خدا .............. (می دونم منظورش من بود با حرفام یعنی منظورش این بود که من دارم خدا رو تکذیب می کنم ) این ایه بد جوری بهخم ریختم .نمی دونم تا چه ندازه به خودم و اون حرفی که اون شب زدم یقین دارم و می تونم پاش بایستم و ازش دفاع کنم .بعد از اون روز خیلی فکر کردم ........... به خیلی چیزا...........

به تمام اون حرفایی که زدم یقین دارم و می دونم که اشتباه نمی کنم و پذیرفتن سنگ و چوبی که اسمشون گذاشتند مرقد و ارامگاه و امام زاده و .......

نپذیرفتن اینکه از 12 ماه 3 ماهش ( اگه کمتر نگفته باشم) تعطیله به خاطر وفات و ولادت این 12 نفر البته باید بگم 14 نفر .

پذیزفتن اشکایی که پای این منبرها ریخته می شه ( که 90 % به خاطر بد بختی خودشون گریه می کنند و یاد بدهکاریاشون می افتند .پذیرفتن .....

اما سخت ترین حرف برام اینه که بگم ................

خدایا ........ ای عزیزترینم ......... با تمام وجودم  وجودی که برای باز گردوندن به خودت هر روز و شب بهت التماس می کنم بهت ایمان دارم .هنوزم اول تو رو شریک حرفام می دونم .هنوزم نماز شبت بهترین لذت و ارامش بهم می ده

کمکم کن.......

فقط از خودت طلب کمک می کنم .......... اگه راه  اشتباه رفته ام دیگه اجازه نده پیش برم و تمومش کن این زندگی.

اگه درست رفتم دستت از تو دستم نکش و تنهام نذار

                                                                             

                                                                          بندت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:11 توسط بهناز| |

چند روزیه که امتحانام تموم شده  فکر می کردم به محض تموم شدنشون ازاد می شم و میایم با خیلال راحت اپ می کنم حرفایی که تو دلم چند وقتی رو هم انباشته کردم تو قالب کلمات در می یارم و هک می کنم تا شاید از سنگینی شون کم بشه و اروم تر بشم اما.........................

وقتی دست به قلم می برم ..............................

ذهنم پر شده از سوالایی که بدون یه جواب درست و حسابی و قانع کننده به حال خودشون رها شدند و ..................

بیشتر از هر وقت دیگه نیازم به تنها بودن بیشتر حس می کنم .شاید بتونم کش مکشامو حل کنم و ............

امروز اومدم تا از تمام دوستان خوبم که همیشه من همراهی کردند و می کنند تشکر کنم و بگم که تا یه چند وقتی فعلا اپ نمی کنم نمی خوام چیزی بنویسم که خودم هم تو درست بودنشون شک دارم و به یقین نرسیدم .

بر می گردم به زودی و این بار با قاطعیت بیشتر

منتظرم باشید

قربان شما

بهناز

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:9 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin