تبليغاتX
درد دل یه ...











درد دل یه ...

اوهههههههههههههههههههههههه
امروز یه چیزی دیدم که نزدیک بود از خنده پس بیفتم وسط خیابون اما خوب ابروداری کردم و خودم کنترل کردمممممممممممممممممم

یه پرچم تو یه نقظه پر رفت و امد از شهر که روش نوشته بودند:

قرمزی خونم را به سیاهی چادرت هدیه دادم پس امانت دار خوبی باش

من دیگه حرفی نمی زنم فقط خودتون قضاوت کنید که چی باید گفت و چه باید کرد

+نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت20:36توسط بهناز |
ازدی

اینجا مملکت ايران است.

 

 رهبرش،رهبر مستضعفان جهان است.

 

 دولتش ،دولت امام زمان است.

 

 دانشگاهش،ستاره باران است.

 

جايگاه نخبگانش،زندان است.

 

 قوت اغلب مردم،فقط نان است.

 

دارالخلافه،تهران است.

 

 فرياد،نشانه ي کافران است.

 

سکوت،وظيفه ي مسلمان است.

 

 شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است.

 

 عصر،عصر حکومت حيوان است.

 

 دوره،دوره ي ارزاني انسان است.

 

 آنچه بهايي ندارد،جان است.

 

 

خدایا من نخواهم این زندگی که نیست اینجا شمعی  روشن از وجود آزادی انسان

 

خدایا یا مرگ را به من نعمت ده پس نعمت زندگی یا رهایم ده از این زندان سرد و تاریک بی پایان

 

 

خدایا تو بر حقی , مهربانی , نه این خاک , نه این آب و نه خلقت توست که این گونه بی مهر است.

 

 

این عمل انسان بی اندیشه نادان است که شمع آزادی وجودش را خاموش و به افتخار فریاد کند.

 

 

که من آزادم

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت13:27توسط بهناز |
دختر بچه
اونی که در هاتون می زنه منم

درها رو یکی یکی

من دیده نمی شم

مرده هاه دیده نمی شند

از مردنم تو هیروشیما

یه ده سالی می گذره

بچه های مرده

بزرگ نمی شند

اول موهام اتیش گرفت

چشم هام سوخت و برشته شد

یک مشت خاکستر شدم

خاکسترم باد برد

من از شما برای خودم هیچی نمی خوام

اب نبات هم نمی تونه بخوره

بچه ای که مثل کاغذ سوخته

در هاتونو می زنم

خاله   عمه  یه قول بده

بچه ها کشته نشند

اب نبات هم بتونن بخورن

ناظم حکمت

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت13:0توسط بهناز |
نام پدر : نامعلو.م محل تولد:زندان
خسته و کوفته داشتم از سر کلاس بر می گشتم دستم دراز کردم که در ورودی خوابگاه باز کنم که چشمم افتاد به اطلاعیه ای که زده بودند به در :

بازدید از زندان شهرکرد              روز سه شنبه           ظرفیت ۲۵ نفر

اولین حرفی که از تو دهنم پرید بیرون گفتن یه ایییییییییییییی وللللللللل بلند همره با یه دنیا ذوق و شوق بود .اخه من دیونه ی این جاها و این کارام همیشه دلم می خواست که مددکار بشم اما خوب مثل اینکه قسمت این بود که اول پرستاری بخونم اما مطمئنم که یه روزی به ارزوم می رسم .

بدو بدو رفتم در اتاقی که ثبت نام می کردند و اسمم نوشتم

و اما...........

سه شنبه ای که خیلی انتظار اومدنشو کشیده بودم اومد بعد از نیم ساعت تاخیر بلاخره ماشین حرکت کرد

خوب..........

اینم زندان ........... دیوار های بلندی که با سیم خاردار تزئین شده بود .یادم افتاد به فیلمایی که همیشه اخرشون با سکانسایی تموم می شد که یه کبوتر سفید بین سیم های خاردار دیوار زندان گیر کرده و برا ازادیش بال بال می زنه!!!

مثل همیشه که هر جایی که می ری یه نفر می یاد و از خودش و از پرسنل اونجا کلی تعریف می کنه حرفاشو می زنه تو سرت یه برادر..... اومد و یه خودی نشون داد . بعد از سخنرانی برادر... هدایت شدیم به طرف بازدید از سالن ورزشی زندانیان!!! و کارگاه های اموزشی و اشپزخانه و سردخانه!!! و بهداری و .........

(خداییش این کار جای عصبانیت نداره مثلا با این کارتون می خواهید نشون بدید که خیلی دلسوزید و برای رفاه حال زندانیاتون تلاش می کنید .ااااااااااییی خدا.......)

بعد از این کارشون که فقط جنبه تبلیغاتی و تشریفاتی داشت !!! تونل ها و زیر گذر هایی که زندانیا ازشون برای رفتن به قسمت های مختلف زنداان مثل سالن ملاقات .سالن ورزش و .... بود یه دیدی زدیم . این یه مورد برام جالب بود چون نمی دونستم که یه همچین چیزی وجود داره .

دیگه داشتم ناامید می شدم از اینکه چرا اومدم و بیخودی وقتم تلف کردم .همه شروع کردند یه تیکه انداختن و غر غر کردن .

می گفتند نمی شه تو بند زندانیا رفت . اما بعد از یه عالمه مشاجره راضی شدند که دو دقیقه بریم تو کارگاههایی که چند تا از زندانیا داشتند کار می کردند.

بدجوری دلم سوختت.............اره من ..... دلم سوخت ...... همشون پسرای ۲۰ -۲۸ ساله بودند .......

یکیشون خیلی ناراحتم کرد .... نشسته بود یه گوشه ای و با دستش جلوی صورشت گرفته بود تا تور تماشاچی نتونه صورتش ببینند .......

خدای من چراااااااااا؟؟؟......

نوبت بند زنان رسید .

تو این فاصله که داشتیم می رفتیم اونجا همش اون پسر جلوی چشمام بود و ....

خوب این بند زنان...

نتظار داشتم با صحنه ای مثل صحنه ای از فیلم زندان زنان روبه رو بشم .نگهبان در باز کرد

خدای من اینجا چرا اینجوریه (بیشتر شبیه غسال خونه بود تا بند زندان)............ چقدر خلوت ... فقط سه نفر با یه بچه ۲-۳ ماهه

خوشحال شدم از اینکه فقط سه نفر اونجا بود . از اینکه حدااقل تو یکی از زندانای یکی از شهرهای این کشور فقط سه تا زن زندانیه.

اجازه نداشتیم باهاشون حرف بزنیم و سوال بپرسیم .اما خوب بازم جای شکرش بود یه مددکار همراهمون بود که می تونستیم ازش سوال بپرسیم

ـجرمشون چیه ؟

ـ همین سه تا؟

ـ اون بچه همین جا به دنیا اومده ؟

ـ ؟

ـ؟

ـ؟

ـ د وتاشون به خاطر رابطه نامشروع و فحشا دستگیر شدند و یکیشونم به خاطر شکایت خانوادگی !!!

اره اون بچه هم همین جا به دنیااومده

اره یه بچه نامشروع .بچه که اسم پدرشو هیچ وقت نمی تونه پیدا کنه .بچه ای که محل تولدش زندانه.

سرنوشت اون بچه چیه؟؟؟   میشه یکی مثل مادرش یا بدتر از اون؟؟؟

برادر .... بعد از رفتن از اونجا شروع کرد به دادن امارایی که خیلیشون سر سام اور بودند و بعضی هاشونم امیدوارکننده ... اما خوب چیزی که از همه جالب تر بود این بود که می گفت بودجه فقط زندان شهرکرد سالیانه ۲ میلیارد تومانه...... براشون همه کار می کنیم .... بهترین امکانات و رسیدگی ها ..........

همه چیز رایگانه....... حتی خیلی از قاچاقچی ها . دزدا با سرد شدن هوا یه جرمی می کنند که دستگیر بشند و بیاند اینجا چون می دونند جاشون راحته !!!

خوب اینم حرفیه .......... اما یکی نیست بگه شما اگه مردید چرا یه کار نمی کنید کنه بیرون از از زندان برای این مردم این کارها رو انجام بدید که امار جرم و جنایات و زندانیا کم بشه و این بودجه رو صرف یکی از هزار مشلک و بدبختی تو این کشور کنید یکیش همین اموزش و پرورش که سالیانه فقط یه مشت دانش اموز مصرفی و ....... بیرون می ده یا صرف تحقیقات کنید چیزی که این جامعه خیلی نیاز داره....

کاتون شده نوش داروی بعد از مرگ سهراببببببببببببببب !!!!

 

+نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت10:6توسط بهناز |