تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

تو کتابخونه نشسته بودم و به خیال خودم درس می خوندم . توجهی به این که کی میاد و میره نداشتم تو حال و هوای خودم بودم که احساس کردم یه نفر داره به طرفم می یاد بازم توجهی نکردم ............ اما نه ....مثل اینکه کنارم نشست ......... ای بابا دیگه نمی شه نگاه نکرد........ ااااااااااااااا نسرین تویی ...... از این طرفا ........ قرارمون که فردا بود

تازه یادم افتاد باید قبل از این حرفا اول سلام می کردم....

بعد از یه خروار حال و احوال پرسی و تعارف........

_ خوب پاشو بسه دیگه ... بیا بریم بیرون

_ بی خیال شو هنوز هیچی نخوندم .کلی درس دارم

_ پاشو دیگه لوس نشو اینجا که نمی شه حرف زد اصلا مگه نمی خوای شیرینی قبولیمو بهت بدم ....... پاشو دیگه

یه نگاه به جزوه های معصوم رو به روم انداختم و یه نگاه به اون .......... خوب باشه . پاشو بریم

 

( امان از دست رفیق ناباب ادم به کجاها می کشونه )

مشغول به حرف زدن شدیم و زدیم بیرون . نمی دونستیم کجا داریم می ریم فقط حرف می زدیم و جلو می رفتیم ( خصلت ما خانمها رو که می دونید چیه...) نزدیک چهار راه رسیدیم منتظر بودیم که چراغ قرمز بشه . یه لحظه حس کردم یه نفر صدام می زنه ... برگشتم و پشت سرم نگاه کردم ...

بهههههههههههههه ..... چه خانمای متشخصی ..... کجا بودید که ما ندیدیمتون

سه عدد فاطمه کماندو که فقط دماغشون قابل رویت بود به اضافه دو برادر به اضافه یه الگانس سبز لجنی

یکی از فاطمه خانما داشت یه چیزی واسه خودش زیر لب زممزمه می کرد اونقدر اروم که فکر کنم می خواست خودشم صداشو نشنوه چه برسه به ما و نامحرمای اون اطراف . یه قدم رفتم جلو چون نمی خواستم زحمت دوباره تکرار کردن بهش بدم .

_ خانم این مانتو برا بیرون اومدن مناسب نیست یه مانتوی دیگه تهیه کنید!!!

نمی تونم حسی که تو اون لحظه داشتم بگم اما اونقدر عصبانی بودم که اگه کارد بهم می زدند خونم از عصبانیت در نمی یومد .

_ هااااااااااااااااااااا ..... چه عیبی داره ؟؟؟ اندامم توش افتاده ؟؟؟

_ نه ولیییییییی ( بعد از یه کم مکث) پهلوهات افتاده توش

_ ببینید خانم من اشکالی تو مانتوم نمی بینم خوبه خودتونم می بینید من لاغرم و مانتوم هم از نظر خودم مشکلی نداره شما هم نمی تونید به من ........

حرفم قطع کرد  و گفت: خوب باشه حالا که شما مشکلی نمی بینید من مجبورم یه این برادرا بگم که شما رو با خودشون ببرند و اونجا ..........

دوستم پرید وسط حرفش و گفت : باشه خانم عوض می کنه . بهناز بیا بریم ...

_ نه صبرکن ببینم چیو عوض می کنم .... اون موقع تو اوج عصبانیت و تنفر بودم دلم می خواست حالا که موقعیتش پیش اومده و روبروی یکیشون ایستادم حرفامو بهشون بزنم اما .....

بازم دوستم پرید وسط  : بهناز بیا بریم . بسه دیگه دنبال دردسر می گردی....

خیره شدم تو چشمای فاطمه خانم داشتم منفجر می شدم از عصبانیت . به فکرم رسید یه متلک بپرونم ...

_ ااا راستی موهام بذارم تو فکر کنم چند تا از تار موهام اومده بیرون

_ اره عزیزم مقنعتم بکش جلو تر.... بهتر ( انگاری یادش رفته بود این بگه . باید ازم تشکر می کرد که یادش اوردم اما بی ادب......... )

تو این چند دقیقه که مشغول حرف زدن بودم اصلابه دوستم نگاه نکرده بودم همون موقع یه لحظه بهش نگاه کردم نزدیک بود بزنم زیر خنده به سختی خودم کنترل کردم . اخه مقنعشو کشیده بود تا تو چشماش ...

دستم گرفت و گفت بیا بریم تو رو خدا . دیگه چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم اما یه چیز جالب دیگه ذهنمو مشغول کرد اون دوتا خواهر دیگه که همراهش بودند موقع رفتن می خندیدند نمی دونم داشتند به حماقت خودشون می خندیدند یا به ما ...!!!!!!!

تو این 2-3 هفته که این بازی ( طرح مبارزه با بد حجابی) شروع کردند با خیلیا بحث کردم و به خیلی از حرفا گوش دادم و اخبارایی که تو این مورد بود پی گیری می کردم . راستش دلم می خواست که همچین موقعیتی برام پیش بیاد تا جلوشون بایستم حرفامو بزنم و از حق خودم به عنوان دختری که یه سرسوزن اعتقاد داره و تو حد متوسط از پوشش داشتن و نداشتن لباس می پوشه و اخر ظاهرش یه مانتوی نه خیلی تنگ و نه خیلی گشاد و اخر ارایشش یه ماتیک رنگ روشن و از حق دخترایی که این اعتقاد ندارند و حق ازادی عقیده براشون می بیبنم دفاع کنم . رودرروشون بایستم و تو چشماشون نگاه کنم تا تنفری که تو وجودم از خودشون و کاراشون و اقاهاشون  جونه زده و رشد کرده از تو چشمام بخونند اما............ نسرین خدا بگم چی کا................

نمی دون چرا گذاشتیم که اینا هر کاری می خواند انجام بدند و هر برنامه ای که دارند سرمون پیاده کنند .

چرا تمام این مردم باید تقاص این پسوند اسلامی ( جمهوری اسلامی ایران) بدند . چرا حتی ازادی اعتقادات خودمون رو هم نباید داشته باشیم . چرا تو این مورد هم بعضی از افراد باید تقاص مسلمون بودن ما رو بدند . اگه هر کس ازاد بود که متناسب با اعتقاداتش لباس بپوشه و بیرون بیاد اونوقت هم کسی پیدا می شد که مانتوی تنگ و کوتاه و روسری که فقط برای اجبار پوشیده می شه و جنبه نمایش داره پوشیده  باشه ؟؟؟؟؟

یکی نیست یه اینا بگه خودتون خواستیدو خودتون باعث شدید پس دیگه این کارا چیه؟؟؟ مگه به هدفتون نرسیدید ؟؟؟ همه رو از دین دور کردید و بدبین به همه خوبی هاش . باعث شدید که دیگه نشهتشخیص بدی که کی هم فکرو هم عقیدته

کی کفته این اسمش امر به معروف و نهی از منکر .... من می گم این سر کیسه کردن مردم  . این سر سخت تر کردن ماهاست . این ضد دین کردن ماهاست .

خوب بسه دیگه .... اینم راه خوبی بود تونستید جیبتون پر کنید ....

دوستم یه حرفی بهم زد : ما نباید با اینا در بیفتیم بذار هر کاری که می خواند امجام بدند .

این حرف خیلی از ماها می زنیم و زود حاخالی می کنیم ( همون کاری که خودم هم انجام دادم) و با خالی کردن میدون باعث شدیم که سوارمون بشند و هر کاری که می خواند انجام بدند .

اگه دنبال ازادی هستیم باید فقط یکی جرات به خرج بدیم این اول از همه به خودم می گم : بهناز تو باید به حقت و به زندگی که ایده الت و طرز زندگی که دوست داری داشته باشی و به ازادی عقیده و افکارت برسی چون فقط یه بار پا به این دنیای لعنتی می ذاری . پس قوی باش و شجاع برای بدست اوردن ..........

 

 

_

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:24 توسط بهناز| |

قلعه حیوانات

نویسنده: جورج اورول

ترجمه:محمد فیروزبخت

مخاطب اصلی جورج اورول در مزرعه حیوانات حکومت کمونیستی شوروی سابق و نمودار شخصیت های صحنه داستان همان سرمداران حکومت در سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ بودند ولی در واقع نیش تیز قلم او تمامی دیکتاتور هایی را مورد حمله قرار می دهد که چه پیش از ان بوده اند و چه در حال حاضر وجود دارند و چه در اینده خواهند امد.

دیکتاتورهای مورد حمله اورول جغرافیای خاصی ندارد و انها را می توان در جای جای جغرافیایامروز و لابه لای صفحات تاریخ یافت.

اگه بخونید قول می دم که پشیمون نمی شید 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:5 توسط بهناز| |

به خودم قول داده بودم که برم و دیگه برگشتی تو کارم نباشه . برم و قید همه چیز و همه کس بزنم حتی خودم .تا فراموش بشم و فراموش کنم که چی بود و چی گذشت

همیشه اشتباه کردم و یه قول یه نفر از رو احساسم تصمیم گرفتم همینم باعث شده که همیشه از گذشته و خودم و ادمای اطرافم نفرت داشته باشم

اما ........

دیگه اون بهناز مرد

بهناز احساساتی مرد

بهناز ........ مرد

بهنازی متولد شد که دیگه فقط چیزی جز مبارزه و ..............و یه خورده هم درسش کار نداره

من هستمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم و می مانم تا لحظه ی موعود

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:44 توسط بهناز| |

مثل عقربی برادرم

دورن تاریکی ترسناک

 مثل گنجشکی مضطرب

 یکی نیستی پنج تا نیستی

  صدها میلیونی

مضحک ترین مخلوق جهانی

یعنی مضحک تر از ماهی که در دریا زندگی می کنه و چیزی از دریا نمی داند

و در این دنیا

این ظلم زیر سایه توییت

گرسنه ایم  خسته ایم

غرق در خون سرخیم

اگر

نگاهش از توست

برای گفتنش هم زبان نمی چرخد

اما

بیشترین تقصیر از توست

برادرم

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:31 توسط بهناز| |

سه شنبه این هفته هم طبق معمول تمام سه شنبه های این ترم رفتیم بیمارستان برا کاراموزی

بعد از حدود یک ساعت رو پا ایستادن و به حرفای استاد گوش کردن بلاخره تقسیم وظایف انجام شد

ــاستاد: خوب هر کدومتون مسئول یه تخت می شه و کاراشو انجام می ده.

ــبچه ها: وایییییییییییییی تو رو خدا بذار بریم کمرمون شیکست خودمون می دونیم باید چی کار کنیم (اخه اولین جلسه ای بود که بخشمون عوض شده بود و به اصطلاح داشت راهنماییمون می کرد)

ــاستاد: برید ببینم چی کار می کنید

اونقدر خسته شده بودم که بین صحبتای استاد چند دفعه فشارم افتاد و دنیا تیره تر از قبل جلو چشمام شروع یه رقصیدن کرد . خوشحال شدم که نجات پیدا کردم . با یه قیافه خسته و مسخره به طرف اطاق مریضم رفتم .

خوببببببببببببببببب اطاق چند بودددددددد؟؟ اهان اینه ...

خوب اینم تخت مریضم ....

اااااااااااااااااااااااا پس کوشش کسی که رو تخت نیست . همینجوری که به تخت خالی مریض ماتم برده بود  مثل ادمای برق گرفته ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم یه صدایی شنیدم که می گه اینه هاش

برگشتم به پشت سرم نگاه کردم ...

همراه مریض تخت کناری بود .

ـنیستند؟

ـچرا اینه هاش

یه نگاه به پایین تخت کردم .

ـاااا خانم چرا شما از تخت اومدین پایین ( داشت از  تو کمد کنار تختش یه چیزی بر می داشت) پاشین تا کمکتون کنم که بشینید رو تخت

پاشد و بدون اینکه حرفی بینمون رد و بدل بشه نشست رو تخت

ــمن امروز پرستار شما هستم( با صدای بلند )اخه گوشش سنگین بود (همون همراهه بهم گفت که گوشش سنگین بلند حرف بزن)و مجبور شدم ۳بار این جمله رو تکرار کنم . تا بلاخره هم اون فهمید هم خودم !!!

(اولین کاری که باید می کردیم این بود که باید ازشون شرح حال می گرفتیم ) 

شروع کردم به حرف زدن و سوال پرسیدن درست مثل جلسه های دادگاه ها . من شده بودم قاضی و پرونده متهم جلوم و اون مادر پیر متهم و جواب دهنده به سوالای من!!!

اسمش ماه تاب بود . ۶۱ ساله . اهل یکی از روستاهای شهرکرد ( که بعد فهمیدم یکی از روستا هایی که پشت کوه قرار داره و تقریبا صعب العبور) . با گویش و ظاهر محلی

بعد از چند تا سوال که ازش پرسیدم با هاش گرم گرفتم انگار که خیلی وقته همو می شناسیم . دیگه لازم نبود که من حرف بزنم و سوال بپرسم . خودش شروع کرد از زندگیش یرام بگه . از دردایی که کشیده  از بی کسیش ( دلم خیلی براش سوخت حتی همراه هم نداشت . خودش بود و خودش)

پروندش جلوم بود همینطور که حرف می زد می خوندمش . واییییییییییی خدای من این زن بیچاره چقدر مریضی داره . یه جای سالم تو بدنش نیست

فشار خون

چربی

سکته مغزی

پوکی استخوان

زانوش اب در اورده

مشکل شنوایی

اب مروارید

مشکل تنفسی

درد شکم( به خاطر همین بستری شده بود)

.....

اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

ای کاش یکی می گفت که چند تا از این ماه تاب ها دارند زندگی می کنند .

گاهی از زن بودنم احساس نفرت می کنم از اینکه می بینم که تمام سختی ها به دوش جنس منه .تمام  از خود گذشتگی ها از جنس منه . تمام سواستفاده ها از جنس منه . تمام (تو یه کلمه می گم) بد بختی ها برا جنس منه اونوقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...............

از این کشور و حکومتش و اقا هاش بدم می یاد  چون  تو این ۷-۸ ماه معنای فقر فهمیدم . با روستاها یی  اشنا شدم که حتی قبلا نمی دونستم که هستند ادمایی که دارند بدون هیچ امکاناتی زندگی می کند و اون وقت رئیس جمهورامون و ولایتمون می یاند و می رند و فقط شعار می دند و مردم می چاپند و .........

تمام این حرفا ور زدم چون می خواستم شما ییکه داری اینو می خونی یه کم فکر کنی .

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:18 توسط بهناز| |

چقدر سخته که بخوای حرفایی که یه عمر تو دلت ریختی و رو هم انبار کردی حرفایی که هیچ وقت هم دمی و گوش یبرا شنیدنشون وجود نداشت به کسی بزنی که عاشقانه می پرستیش . کسی که تنها یه عشق زمینی نیست کسی که تمام دلخوشی دل تنها و خستت شده حاضری هر کاری بکنی که از دستش ندی حاضری از تمام خواسته هات از تمام احساسات و غرورت با بی تفاوتی بگذری و بهشون پشت کنی تا به معشوقت برسی.

هر موقع می خوای حرفی از اعماق دلت بکشی بیرون و باهاش درددل کنی یه چیزی زبونت می گیره بهت اجازه حرف زدن نمی ده . با خودت می گی نکنه ناراحت بشه .... نکنه از من برنجه .... و ..... یه بار دیگه مهر سکوت به دلت می زنی .

بعد از چند ماه که با وجود اون وجود خودت پیدا  می کنی همه چیز به هم می ریزه ... یه کابوس بد ... کابوسی به نام جدایی... و باز هم تو می مونی و تنهایی اما این تنهایی از جنس تنهایی گذشته نیست . تنهایی که پر از حضور یه نفر دیگه گرمای یه احساس یه کوله بار خاطره است .

تو تنهاییت روزا و شبا بی تفاوت از جلوی چشمات می گذرند و تو هر روز سرگردون تر . هر روزت وحشتناک تر از روز قبلت .

کم کم سرگردونیت تبدیل به یه حس دیگه می شه حسی که چند وقتی بود با اومدن وارد شدن اون به زندگیت فرستاده بودیش به اعماق وجودت تا نتونه خوشبختیت خراب کنه تا بتونی حتی برای یه بار هم که شده خوشبختی لمس کنی و احساسش کنی.... اره او ن پوچی بود

پوچی که تو تو این مدت تقویت شد کاملتر شد به بلوغ رسید مفهومش بیشتر درک کردی و ایمانت بهش بیشتر شد...

بازم روزا و شبا امد و شد خودشون داشتند و تو غافلتر از همیشه . غافل از هم چیز و همه کس حتی خودت

دوباره بعد از چند ماه دیگه بهش می رسی دوباره گذشته ها برات تکرار می شند .... دوباره همون روزا و همون دلتنگی ها ... اما....

هم تو و هم اون کلی با گذشته فرق کردی دیگه اون عاشقای گذشته نیستید

الان بودنتون با گذشته فرق داره ......

اما نمی دونی چرا این بار اون عاشقای گذشته نیستید . چرا خیلی از حرفا دیگه براتون ارزش نداره با وجودی که هنوزم مثل گذشته دوستش داری ذره ای از علاقت بهش کم نشده و حتی بیشتر هم شده

 شاید مشکل از ما ادما نباشه و کار از یه جای دیگه بلنگه . شاید این دنیای ماست که ...........

 

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:42 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin