تبليغاتX
درد دل یه ...











درد دل یه ...

خدایا
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت15:38توسط بهناز |
باران
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت15:31توسط بهناز |
مرگ

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن ان احساست جانگدازی به انسان دست می دهد خنده از لب ها می زداید شادمانی را از دلها می برد تیرگی و افسردگی اورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود وهمچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود  خارجی نخواهد داشت . از بزرگترین ستاره اسمان تا کوچکترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند سنگ ها گیاه ها جانوران هر کدام پی درپی به دنیا امده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند طبیعت روی بازمانده انها دوباره زندگانی را از سر می گیرد: خورشید پرتو افشانی می کند نسیم می ورزد گل ها هوارا خوشبو  می گردانند پرندگان نغمه سرایی می کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می ایند . اسمان لبخند  میزند زمین می پروراند مرگ  با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کند…

مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت انها را یکسان می کند نه توانگر می شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره ادمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند تنها در گورستان است که خونخواران از بیدادگری خود دست می کشند بی گناه شکنجه نمی شود نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک درخواب شیرینی غنوده اند . چه خواب ارام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و اشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها غم ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی. اتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود . همه این جنگ و جدال ها کشتار ها درندگی ها کشمکش ها و خودستایی های ادمیزاد در سینه خاک تاریک و سرد و تنگنای گور فرو کش کرده ارام می گیرد.

اگر مرگ نبود همه ارزو یش را می کردند فریاد های ناامیدی به اسمان بلند می شد به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامی که ازمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سر چشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبان گیر می گردد . اوست که چاره می بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه اسایش می هند .

ای مرگ ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین ان را از دوش بر می داری سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهی تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی می باشی . دیده سرشگبار را خشک می گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که ادمیان را به سوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند تو هستی که به درون پروری فرومایگی خودپسندی چشم تنگی و از ادمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی . کیست که شراب شرنگ اگین تو را نچشد ؟

انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در استانه تو شیون می کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای خسته می باشی تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی مهمان نوازی کرده انها را از رنج راه و خستگی می رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری….

صادق هدایت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت13:16توسط بهناز |
قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                         فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                                          رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

                                           که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برانند کاین مرغ شیدا

                                           کجا عاشقی کرد انجا بمیرد

شب مرگ از بیم انجا شتابد

                                           که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

                                            ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز اغوش دریا بر امد

                                            شبی هم در اغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی اغوش وا کن

                                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

                                         

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت11:21توسط بهناز |
طلوع
امروز روزیه که تو یه شهری از همین شهرهای دنیا زیر اسمون همین دنیا روی خاک همین کشور یه دختری به دنیا اومد . دختری که سکوت و ارامش نیمه شب به هم زد و با صدای گریش فریاد زد که :

ای ادمیان ..... من .... امروز متولد شدم

اره.... اون دختر متولد شد و اسمش گذاشتند بهناز........... یعنی بهترین ناز کننده

فریاد می زد که من متولد شدم تا جلوه ای از عظمت و بزرگی پروردگارم رو زمین باشم ..... اومدم تا به خودم و اون ببالم

الان ۱۹ سال از اون روز می گذره ............ ۶۷۵۵۵ روز ۲۲۸ ماه گذشته . دخترک بزرگ شده اما .....

روز به روز بزرگ تر شدم بزرگ شدم و به امید اینده ای بودم که هیچ وقت فرا نرسید . اینده ای که بتونم به خودم و به اطرافیانم به زندگیم ببالم اما.....

تو بچگی به جای اینکه بچگی کنم و تو بی خیالی کودکانه سر کنم همیشه از دیدن درد و رنج مردم دلم به درد میومد و اشک از چشمام جاری . همیشه تو دنیای کودکانه خودم دنبال این بودم که نفرت و کینه ای که تو خونه بود را از بین ببرم

بچگیم گذشت و افسوس که گذشت و من نتونستم مفهوم کودکی حس کنم

نوجونی از راه رسید . بیشتر می تونستم اوضاع اطرافم درک کنم . کم کم اشنا شدم با چیزایی که ازشون بی خبر بودم مفهوم جنگ و دعوا . نفرت . فقر و نداری و ..... فهمیدم

هر روز که می گذره بیشتر تنگی این قفس دنیا را حس می کنم بیشتر از خودم و ادمای اطرافم خسته  

می شم

دیگه مفهوم زندگی برام سخت شده حتی مفهوم اون دنیا و بهشت و جهنم هم برام سخت شده نمی تونم قبول کنم که ...............

خدایا چرا ما ادما به این روز افتادیم چرا دیگه هیچی برامون ارزش نداره به جز منافع خودمون

اه............... نمی دونم

نمی تونم خودم گول بزنم . نمی تونم امید کاذب داشته باشم

الان می فهمم چرا وقتی بچه از رحم مادرش جدا می شه گریه می کنه .......... گریه می کنه چون می دونه پاشو گذاشته تو دنیایی که چیزی جز ....... توش نیست

اما وقتی می میریم با لبخند جسممون رها می کنیم بر م یگردیم به همون جایی که ازش اومدیم

همیشه ارزو داشتم که خدا یه هدیه بهم بده تو این روز . هدیه ای که هیچ کس جز خودش (شایدم روزی خودم) نمی تونه بهم بده

دلم می خواد روی سنگ قبرم این طوری حک بشه :

طلوع: ۷/۱/....

غروب: ۷/۱/....

اینه هدیه ای که در انتظارش هستم

همیشه دوست داشتم که بشینم و غروب خورشید تماشا کنم نمی دونم می تونم غروب خودم هم ببینم غروب یکه مطمئنم خیلی از تماشاش لذت می برم

در انتظارت می مانم......

+نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت10:0توسط بهناز |
صبح ازادی
بلبل شدم بر نغمه من راه بستی

کفتر شدم بال امیدرا شکستی

سازی شدم تا در شب تاری بمویم

دستی بر اوردی و تارم را گسستی

اهو شدم در سایه جنگل خزیدم

با تیر بی هنگام در خونم کشیدی

سیبی شدم تا بر درختی خانه گیرم

دستی شدی ناگه مرا از شاخه چیدی

رودی شدم تا سر به دریاها گذارم

سنگی شدی شوق و شتابم را گرفتی

رفتم که مردابی شوم در خواب رفته

طوفان شدی ارام و خوابم را گرفتی

غمخانه ای دارم به نام زندگانی

افسرده ام ای نغمه شادی کجایی؟

زندانی شبهای تلخ و سهمگینم

اخر بگو ای صبح ازادی کجایی؟

مهدی سهیلی

+نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت22:51توسط بهناز |