


چند هفته ای که دلم خیلی گرفته هیچ شور شوقی تو وجودم احساس نمی کنم . احساس می کنم تبدیل شدم به یه کوه یخ چندین ساله که چیزی جز سردی نداره .مثل یه کوه یخ که یارای مقاومت نداره کوه یخی که تمام ارزو ها و امید هاش تو قلب یخیش یکی یکی به امید شکوفه کردن جونه زدند اما......... یارای بارور شد نداشتند . کوه یخی که تصمیم گرفته دیگه تا وقتی که امواج سنگدل دریا از پا درش نیاوردند هیچ ارزویی نداشته باشه ..........
دیگه به قلبش اجازه نده که .................
خدایا این جسم یخی و سردم سنگینی می کنه ... دیگه تحمل ندارم ......... چیزی وجود نداره که بتونه مشغولم کنه اخه مگه چیزی هم ÷یدا میشه
که ارزش مشغول شدن بهش را داشته باشه........... نه هیچ چیز نیست
کوه یخی که تمام پیکرش پر از سیلی امواج . زخم هایی که هر کدومشون یاد اور یه دردند
خدایا...........
خودت می دونی که هیچ وقت حسرت گذشته را نخوردم چون گذشته ای نداشتم که بخوام بهش ببالم و حسرت گذشتنشون بخورم اما این سال... سال ۱۳۸۵.... خدایا چه بازی عجیبی بود ... چه روزایی .....
خدایا خیلی خسته ام....... خیلی
خدایا می تونم با تمام وجودم خستگی روحم حس کنم می تونم ناله هاشو بشنوم که باهات نجوا می
کنه خدایا می شنوی ........ می شنوی داره صدات می کنه ..... داره اشک می ریزه و میگه منو ببخش .منو نجات بده
هر روز و هر شب از وقتی که یاد دارم از وقتی که خودم و تو را شناختم این ناله ها و التماس ها را می شنوم اما حالا .... اره درست می شنوم ... این ناله ها بلند تر از هر وقت دیگه ای هستند
خدایا می دونم و شرمندم از سنگینی کردار و گناهانم .......... خدایا نذار بیشتر از این ازت دور بشم نذار بیشتر از این ذره ذره اب بشم
خدایا تو قلب این کوه یخیت تنها یه امید زنده مونده و انتظار می کشه .... جوابشو بده
امید داره که یه روزی شعله ای از اتش تمام پیکرشو بپوشونه و راحت بشه از ذره ذره اب شدن و سوختن
خدایا من بنده ناشکری نیستم فقط دیگه نمی تونم تظاهر کنم . تظاهر کنم به انسان بودن و زندگی کردن به چیزی که هیچ وقت نتونستم باشم
اه ..............................................
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه ازاد ازادند همه بی درد بی دردند
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردند
جهانی را تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه
بدون وحشت و طاغوت
جهانی را تصور کن پر از لبخند و ازادی لبالب از گل و بوسه پر از فکر ازادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که زندان توش یه افسانس
تمام جنگای دنیا شدند مشمول اتش بس
کسی اقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هرانسانه تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
چه خوبه که امسال هر کی از ماها موقع سال تحویل بیداریم این کلمات تو دعا مون قرار بدیم
مطمئنم که امسال موقع دعا کردن تو سال تحویل تنها نیستم و همه کسایی که زبون من می فهمند با من هستند
قرارمون موقع سال تحویل
می بینمتون
ای مسلمان نام غارت پیشه ای ننگ مسلمانی
ای زبیداد تو بر دلهای ما داغ پریشانی
با توام ای غول استثمار
ای دعایت بر لبان و داغ نیرنگت به پیشانی!
عطر دینت کو؟
تهمت دین بسته ای بر خود ز نادانی
خفته ای چون مار بر گنجینه های زر
بر لبت ایات جان افروز قرانی
در دلت جای خدا خالی
در سرت اندیشه های پست شیطانی
ای مسلمان نام غارت پیشه ای ننگ مسلمانی!
صورتک از چهرهی ناپاک خود برگیر
از پیام اور سخن بس کن
شرمت از نام محمد باد
ای تو به پیغمبری چه می مانی؟
خفته ای در سایه سار دین
لیک با دین می کنی بازی به اسانی
ای شرفهایت همه در خواب
وی هوسهایت همه بیدار
ای بسا بیغوله و دهلیز در این شهر دلگیرست
در دل بیغوله های تار
بالش زنهای بی فردا! پاره ای از سنگ
کودکان بیما دختران دلتنگ اشکشان خونین رویشان بیرنگ
تا سحر بیخواب با اجل در جنگ لحظه لحظه جانشان بر لب ز بی نانی
لیک تو مرد مسلمان نام
خفته ای چون کرم ابریشم
در درون پیله های تن نواز بستری رنگین
در بلورین خانه ای چون قصر سلطانی
بسترت از گل تختت از مرمر پایه های تخت نمرودین تو از عاج
عاج ان از استخوان مرد بیابانی
لاله یاقوت خام چلچراغ میزند فریاد:
رنگ من از خون چشم بینواست
تخت مرمر گونه ات سر می کند اواز:
وای از این تزویر امان از این مسلمانی!
مهدی سهیلی
همه تو این روزا مشغولند به فکر نو کردن و عوض کردن هر چیزی که در اطرافشونه از ناخنگیرشون گرفته تا..................یه پاشون تو بازار و یه پاشون تو خونه. به فکر اینند که خوشگلترین لباس و اسباب اثاثیه را برای شب عید تهیه کنند حتی بعضیا از الان به فکر ماهی پلوی شب عیدشونند!!!
اما...............
این روزا تو این دو هفته اخر اگه تو چشم پسر بچه ای که یه بسته ادامس یا یه دسته گل گرفته دستش و به هر کسی که می رسه با چشماش التماس می کنه یه بسته بخر نگاه کنی بیشتر از هر وقت دیگه ای می تونی از تو نگاهش معنی ارزوهای کودکانه ای که شاید حتی هیچ وقت نتونسته به یکیشون برسه را می فهمی .ارزوی مدرسه رفتن در کنا پدرو مادر بودن ارزوی خرید شب عید رفتن ارزوی مثل باقی هم سن و سالاش زندگی کردن ارزوی اینکه هیچ شبی مجبور نشه با شکم خالی سرشو بذاره رو زمین و هزاران اروزها و حسرت های دیگه ای که من منی که هیچ وقت جای اونا نبودم و طعم بدبختی و فقر نچشیدم نمی تونم درک کنم و بگم.
اگه یه نگاه به اطرافمون بکنیم می بینیم که از این افراد خیلی هستند خیلی ها هستند که فقط تو رویا ها و حسرت هاشون زندگی می کنند.
وقتی به زندگی این ادما فکر می کنم یه سوال تو ذهنم نقش می بنده : اگه حکومت حاکم بر ایران اسلامی نبود و اگه ایران این همه منابع طبیعی و سرمایه ملی نداشت اونوقت اوضاع چه جوری می شد؟
چرا یه نفر باید اونقدر از پول بی نیاز باشه که ندونه چه جوری خرج کنه اونوقت یه نفر حتی برا شام شبش باید تو روی خونوادش شرمنده باشه و صورتشو با سیلی سرخ کنه؟
حتما تا چند روز دیگه چادر های کمک به نیازمندان تو خیابونا بر پا می شند ................واقعا این مضحک نیست ....... از خودمون می گیرند و به خودمون می دند تازه اگه بدند!!!.............چرا...............
کی باید جواب گوی اون پسرک یا دخترک دستفروش و اواره کوچه و خیابون باشه .جوابگوی پدری که همیشه سرش جلوی خونوادش پایینه؟................... من یا تو یا اونایی که .................................................
ای کاش همه مردم ایران هر جایی از اسمون ایران که هستند شب عید رو لبشون خنده و تو قلبشون هیچ اه و حسرتی نباشه
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! |
بعد از همان تصميم كبري ابرها هم يا سيل مي بارد يا باران ندارد
بابا انار و سيب و نان را مي نويسد حتي براي خواندنش دندان ندارد
انگار بابا هم كلاس اول هاست هي مي نويسد اين ندارد ان ندارد
ايمان برادر گوش كن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
و در اسمان يك بعدي زندگي
در اوج
در پرواز
دنيا را رسم مي كردم
در برگهاي دفتر نقاشي كوچكم
اه!!
ديروز چه شاد بودم
ولي امروز من
كبوتري شكسته بالم
و اسمان زيستن
سه بعدي و خاكستري
امروز چه تلخ و محزونم
از مرگ دنياي كوچك كودكي ام
-خوب تا همین جا کافیه باقیش باشه برا جلسه بعدی
همه خوشحال شدند و از جاشون پا شدند اما استاد حال همه رو گرفت ....
-بشینید هنوز کلاس تموم نشده با این حرف استاد اه و ناله همه بجه ها بلند شد اما مرغ استاد یه پا داشت بشینید .....نه مثل اینکه نمی شه از زیر این چند دقیقه اخر در رفت
خم شد و از تو کیفش یه دفترچه جیبی در اورد.....ما هم که بی اعتنا به استاد هنوز حالمون گرفته بود ول شده بودیم رو صندلی
-خوب می خوام براتون چند تا از شعرایی که نوشتم رو بخونم ....... شروع کرد به خوندن...
شعرای کوتاه و دو بیتی .... همینطور که پیش می رفت علاقه ما هم بیشتر مید به گوش کردن
همه سرا پا گوش شده بودند حتی وقتی گفت دیگه کافیه و دفتر چشو بست داد همه بلند شد از بين شعرايي كه خوند يكيش برام خيلي جالب بود اونقدر كه وقتي خوند بي اختيار داد زدم و گفتم استاد مي شه يه باره ديگه بخونيد!!!
اونم سينشو صاف كرد و با صداي بلندتر خوند:
برادر پر پدر پر همه نامهربان و مهربان پر
عجب گنجشك پر بازيست دنيا همه روزي شوند از اين ميان پر
راستي كه چه گنجشك پر بازيه اين دنيا
دوره گردم كهنه قالي مي خرم دست دوم جنس عالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه زد عاقبت اهي زد و بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست اي خداي من ولي اين زندگي است
چهرهاش ديديم كه لك برداشته دست زيبايش ترك برداشته
بون نان تازه هوش از او ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود
سوختم ديدم كه بابا پير بود بدتر از او خواهرم دلگير بود
باز اواز درشت دوره گرد پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم كاسه و ظرف سفالي مي خرم
گرنداري ك.زه خالي مي خرم كاسه و ظرف سفالي مي خرم
خواهرم بي روسري بيرون پريد اي اقا سفره خالي مي خريد؟


