تبليغاتX
درد دل یه ...











درد دل یه ...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت14:16توسط بهناز |
پروردگارا
پروردگارا

به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را كه نمي توانم تغيير دهم

دليري ده تا تغيير دهم انچه را كه مي توانم تغيير دهم

بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند

                                جبران خليل جبران

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت13:53توسط بهناز |
این پست و در جواب دوستی که لطف کردند و نظر دادند می نویسم

اگه یه روزی بیشترین مردم ایران دست به انقلاب زدند و رهبرشونو حمایت کردند خوب حرفی نیست نه من نه شما تو اون موقعیت و زمان بودیم اما الان چی که هستیم الان که داریم تو این کشور با همون ادما که پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگمون شدند  زندگی می کنیم کی از این اوضاع راضیه؟؟؟ کدوم از اونایی که یه روز مشتشونو گره می کردند و مرگ بر شاه و درود بر خمینی می گفتند الان روزی هزار بار لعنت به خودشون نمی گند که باعث شدند ایران به این وضع بیفته و یه مشت اخوند که هر روز پایه قدرتشون محکم تر و شکمشون بزرگتر میشه همه ملت و مملکت به بازی بگیرند

انقلاب اسلام تو جامعه تثبیت کرد .....خوب درست منم و خیلی های دیگه که مثل من فکر می کنند با اسلام مخالف نیستیم اما چرا نباید هر کسی ازادی تام داشته چرا اونی که اعتقاد به دین من و تو نداره باید تظاهر به مسلمونی کنه اگه همین سرمدارا و مملکت مدارای ما پوشش اسلامی رو به زنان ایران تحمیل نمی کردند مطمئن باش وضع به این جا نمی کشید لااقل می فهمیدی تکلیف خودت چیه .چرا نباید خانمی که اعتقاد نداره ازاد باشه که بدون مانتو و روسری بیرون بیاد؟؟؟

فکر نمی کنی اگه اینطوری بود دیگه خانمی رو نمی دیدی که روسری کوتاه  که اونم فقط برا اجبار پوشیده میشه و مانتوی بدن نما پوشیده باشه

اسلام خوبه ما هم بهش اعتقاد داریم .......اما نه کورکورانه تمام کشورهام همیشه در طول تاریخ و از زمان پیدایش موجود دو پا حاکمانی داشته الانم ایران باید داشته باشه حرفی توش نیست ومخالف اینم نیستیم فقط حرفمون اینه که اینا سر کار نباشند اما اشتباه نکن خواستار کسایی مثل رضا شاه و محمد رضا هم نيستيم يه چيز ديگه تو مي گي اگه مخالفت كنيم با اين دولت و جمهوري اسلامي با حمايت درصد زيادي از طرفدارا و سر سپرده هاي جمهوري اسلامي ايران مواجه مي شيم

اين طرفدارا و سر سپرده ها رو چه كسايي تشكيل مي دند؟؟؟ اخه مگه جز كسايي كه از اين دولت دارند سود مي برند و دستشون به يه جايي بنده و پشتشون گرم.كسي ديگه اي هم پيدا مي شه كه پشت اين كشور و ................. باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

خواهش مي كنم اگه دوباره خواستي نظر بدي حداقل ايميلتو بذار  نمي خوام نظراتت يك طرفه باشه و منم خواننده نظراتت

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت13:49توسط بهناز |
اشنا شدنم با یه اقای زرتشتی باعث شده که یه کم بیشتر به اعتقاداتم به مذهبم به چیزایی که اعتقاد دارم و ندارم بیشتر فکر کنم .من تو یه شهر به اصطلاح مذهبی بزرگ شدم( هیچ وقت تونستم قبول کنم که مردم شهرم واقعا اعتقادات درست و خالصانه ای دارند و اونی که می گند درسته!!!) از وقتی که بد و  خوب فهمیدم بهم گفتند که یه خدایی هست و  یه دینی به نام اسلام که باید بپذیرم اما حتی بهم یاد ندادند که چطوری نماز می خونند!! منم گفتم چشم و بدون اینکه خودم راهمو پیدا کنم مثل یه دستگاه که با وارد کردن برنامه شروع به کار میکنه زندگی دینیمو روع کردم همیشه یه سوالاتی تو ذهنم غوطه می خوردند اما نه خودم می تونستم بهشون جواب بدم نه کسی پیدا میشد اگه گاهی هم یه نفر پیدا می شد که با هاش حرف بزنم نمی تونستم خیلی از حرفاشو قبول کنم نمی دونم شاید عیب از خودم باشه .....اما نه.......از بابت خودم مطمئنم که حاضر نیستم یه سری افکار پوچ و خشک قبول کنم افکاری که نه تنها باعث نزدیک شدنم به اعتقادام و معبودم نمی شند بلکه حتی گاهی باعث شده یه قدم به عقب بردارم

وقتی نوشته های این دوست محترم زرتشتیمو می خونم یه حس غم عجیبی دلمو پر می کنه دستام سرد می شه.....

تو خیلی از حرفاش که در مورد ما مسلمونا می زنه حق داره .وقتی می بینه این قوم مسلمون و شیعه مرتکب چه خطاها و جنایات و ...شدند خوب حق داره وقتی حتی ما خودمون نمی دونیم که چی می خوایم و دنبال چی هستیم  و اصلا خیلی هامون فقط یه لقب و نشونه مسلمونیه که بهمون چسبیده اما با اونی که در اصل وجود داشته خیلی فاصله داریم خوب حق داره که این دینو بی پایه و اساس بدونه!!!

کاش می شد یه روزی برسه که هر پدر و مادری  تو ایران به بچشون اجازه بدند که خودش راهشو پیدا کنه تا وقتی یه نفر در مورد دینش حرف زد بتونه سینشو صاف کنه و سرشو بگیره بالاو از اونی که بهش ایمان اورده و باور داره دفاع کنه(البته امروزه مخصوصا تو کشورمون(جمهوری اسلامی ایران)به خاطر خیلی از کارای که این اخوندا حرفی برا گفتن باقی نمونده ) و یه روزی نرسه که تمام راهش اشتباه کرده

این دینی که امروزه به ما عرضه کردند دین باید ها و نباید هاست اونقدر تحریفشکردند و اونو مطابق خواسته هاشون پیش بردند که به فاصله عمیق به اندازه تمام دوران ظهورش به وجود اومده ذینی که فقط یه اسم ازش باقی مونده

نمیدونم اصلا اسلام چه ربطی به این اخونداو به اصطلاح روحانیون داره ؟؟؟؟؟!!!!

مگه نه اینکه اصل اسلام چیز دیگه ای بوده

کاش می شد از چنگ این همه نیرنگ و ریا و دروغی که هر روزه می بینیم فرار کینم

به امید اون روز 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت11:34توسط بهناز |
عشق

علي شريعتي

 

 

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

 

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينايي ميدهد

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان

عشق همواره با اشك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر

عشق هرچه ديرتر ميپايد كهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر

عشق نيروئيست در عاشق ، كه او را به معشوق مي كشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست ميبرد . عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري كه ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و كينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد ه همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري كه ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه (( هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند )) كه حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست

عشق ريسمان طبيعي است و سركشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميكند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – كه طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

 

اميدوارم همواره به جاي عشق ورزيدن ها  به معشوقتاان ان را صادقانه دوست بداريد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت18:53توسط بهناز |
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت17:29توسط بهناز |
ولنتاین
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می کرد در آن زمان روم تحت سلطه ی پادشاهی جنگجو بنام کلادسیوس بود که دوست داشت سربازان برای حضور در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمی خواستند بجنگند و کلادسیوس این کمبود سربازان را ناشی از سستی مردان در ترک عشق می دانست پس همه ی نامزدی ها و عشق ها را ملغی اعلام کرد .ولنتاین که در آن زمان یک کشیش بود با او به مبارزه برخواست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم کردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم در آورند پس از باخبر شدن پادشاه از این قضیه برای سر ولنتاین جایزه تعیین شد و او زندانی شد.وقتی در زندان بود بسیاری از کسانی که او انها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند و گل ها و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار  به داخل  زندان پرتاب می کردند تا اینکه سر انجام در روز  ۱۴فوریه سال  ۲۶۹قبل از میلاد به قتل رسید .یکی از ملاقات کنندگان او دختر زندانبان بود که روزها به دیدارش می رفت و چند ساعتی با هم صحبت می کردند روزی که قرار بود ولنتاین کشته شود نامه ای برای تشکر از دختر زندانبان نوشت که با جمله یlove from your valentine خاتمه یافت.در سال  ۴۹۶بعد از میلاد پاپ جلاسیوس  ۱۴فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید.
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت14:52توسط بهناز |
لحظه ها و صحنه ها
در گوشه باغ

گنجشککی خرد

می اید و با شوق و شادی

پر می زند لای درختان

ناگه به یکدم می گریزد

با جیک جیک خویش می گوید ای باغ!

ازاد بودم

ازاد ماندم

ازاد رفتم

اید به گوشم نیمه شبها

اوای یک زندانی از دور

با ناله می گوید:

ازاد بودم

در دام ماندم

از یاد رفتم

چشمان بی نور یتیم خردسالی

در لحظه های مرگ می گوید:

من میوه اندوه و رنجم

یک قطره اشک روزگارم

ناشاد بودم

ناشاد ماندم

ناشاد رفتم

این لحظه ها این صحنه ها این رنجها را

بسیار دیدیم روزگاری

با دیدن این پرده های زندگی رنگ افسوس خوردم

در خلوت خود گریه کردم

بی خواب ماندم

هر نیمه شب تا کشور فریاد رفتم

یکشب به اندوه

پرسیدم از خویش :

اخر چه بود این لحظه های شاد و غمگین ؟

در گوش جانم هاتفی گفت:

ای مرد غافل!

عمر تو بودم با سرعت برق

بر باد رفتم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت14:38توسط بهناز |
مسخ

من انچه از اتش به خاطم باقی است نه عار کهف

نه خواب قرون

چه می بینم؟

به چشم هم زدنی روزگار برگشته است

به قول پیر سمرقند

همه زمانه دگر گشته است

چگونه پخنه خاک که ذره ذره اب و هوا خورشیدش

چو قطره قطره خون در وجود من جاری است

چنین به دیده من ناشناس می اید؟

میان این همه مردم میان این همه چشم

رها به غربت مطلق

رها به حیرت محض

یکی به قصه خود اشنا نمی بینم

کسی نگاهم را

چون بیشتر نمی نمی داند

ز یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم

همه زمانه دگر گشته است

من انچه از دیوار به یاد می ارم

صف صفای صنوبرهاست

بلوغ شعله ور سرخ سبز تازه سپیده دمان

درست گویی جانی به صد هزار دهان

نگاه در نگه افتاب می خندد

نه برج اهن و سیمان

نه اوج اجر و سنگ

که راه بر گذر افتاب می بندد

من انچه از لبخند

به خاطرم مانده است

شکوه کوکبه دوستی است بر رخ دوست

صلای عشق دو جان است و اهتزار دو روح

نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر

نه جای بوسه تیر

 

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است

شراب روشن خورشید و گونه ساقی است

سرود حافظ و جوش درون مولاناست

خروش فردوسی است

نه انفجار فجیعی که شعله سیال

به لحظه ای بدن صد هزار انسان را

بدل کند به زغال

همه زمانه دگر گشته است

نه افتاب حقیقت

نه پرتو ایمان

فروغ راستی از خاک رخت بسته است

و ادمی افسوس

به جای انکه دلی را ز خاک بردارد

به قتل ماه کمر بسته است

نه غار کهف

نه خواب چه فتاده است؟

یکی به پرسش بی پاسخم جواب دهد

یکی پیام مرا این قلمرو ظلمت به افتاب دهد

که در زمین که اسیر سیاهکاری هاست

و قلب ها دگر از اشتی گریزان است

هنوز رهگذری خسته را تواند دید

که با هزار امید

چراغ در کف

در جستجوی انسان است

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت10:19توسط بهناز |
+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت19:22توسط بهناز |
می شینی رو صندلی جلوی تلوزیون به امید اینکه یه برنامه خوب داشته باشه که بتونه حداقل چند دقیقه ذهنتو سرگرم کنه و دیگه به اون همه فکری که تو سرت پیچ و تاب می خورند کاری نداشته باشی

تلوزیون و روشن می کنی شبکه یک......

شبکه دو................

شبکه سه...........

تا اخر همشونو یه دور می زنی بعدم خاموش می کنی و کنترل پرت می کنی رو زمین

دهه فجر...... انقلاب...... امام.........شاه..........حکومت.............

اخ سرم دیگه داره از این حرفا منفجر می شه .از اینکه نمی دونم مفهوم این حرفا چیه .حالم از همشون بهم می خوره حتی از خودم.........

از بچگی به خودم می گفتم چرا چند نفر بتید یه کشور بدست بگیرند چرا باید همه تابع خواسته های اونا باشند

دلیل این انقلاب و منی تونم قبول کنم . می گند به خاطر حفظ اسلام بوده اخه مگه اون روزا جرم بوده کسی مسلمون باشه .مگه هر کسی به دین و کیش خودش نبوده.اونی که مسلمون بود مسجد و خداشو دشت اونی هم که عقیده نداشت زندگی خودشو و کابارشو...

مگه اونایی که انقلاب کردند نمی خواستند اسلام حفظ کنند پس چی شد .........الان درصد بد حجابی کمتر شده یا درصد فساد

مگه نمی خواستند ازادی بدند  پس چی شد الان که اگه بخائ هر جا و تو هر پست و مقامی که هستی ازادانه حرفتو بزنی که یا به جرم سیاسی بودن می یوفتی زندان یا ماشینت می ره تو دره یا هواپیمات سقوط می کنه یا اگه دانشجویی ستاره دار می شئ

مگه نمی خواستند از وابستگی کشور نجات بدند ..........خوب حالا چی؟؟؟؟ الان کی می دونه که داره چی می گذره؟؟؟

اگه اون موقع ساواک بود اگه اون موقع کسی از تو زندانای اونا زنده بیرون نمی اومد .الان چی ؟؟؟ الان به جای ساواک چه سازمانی جای اونا رو گرفته؟

مگه نه اینکه الان زندانامون بیشتر از گنجایششون زندانی دارند........

می دونم من سنم اونقدر نیست که بتونم زیاد در این مورد قضاوت کنم و نظر بدم اما این سوالها همیشه تو ذهنم بودند حتی از وقتی که بچه بودم .شاید اگه این پستو بخونید به خودتون بگید که من فقط نیمه خالی لیوانو می بینم نمی دونم.................

خوشحال می شم نظر شما رو هم در این مورد بدونم شاید بفهمم که دارم اشتباه می کنم

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت12:17توسط بهناز |
همه می گذرند و می گویند:

چقدر عجیب عاشق شدی

و من بی توجه به گفته ها

دامن چین چین ارزو می پوشم

و پولک شادی به سر می زنم

تا تو بیایی

با طنین فراموشی نبودن ها

ولی کم کم پولک ها شل شدند و افتادند

و تیک تیک ثانیه های انتظار

به من فهماند

چقدر دیر است

و دیدم که تو هرگز نمی ایی

نمی خواهم باور کنم که حالا

میاناصوات خاموش اشک

همه می گذرند و می گویند :

چقدر ساده فراموش  شدی

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت13:0توسط بهناز |
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت10:39توسط بهناز |
کاش می دانستم
+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت12:53توسط بهناز |
اواره

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع

ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت

سايـه‌اي مـضـطـرب و لــرزان بود

چهره‌اي سرد و غم انگيز و سياه

گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

جسم درمانده‌ام  از روح جـداست

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟

 

فریدون مشیری
+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت14:33توسط بهناز |
+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت13:59توسط بهناز |
+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت13:57توسط بهناز |
+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت13:54توسط بهناز |
امشب دلم هوای تو دارد
امشب دلم هوای تو دارد

نه امشب

که هر شب بی قراری

هر شب انتظار

هر شب از چشمک ستاره تا لبخند خورشید

دلم هوای تو دارد

نه برای اغوشت

نه برای نگاهت

یا صدایت

تنها برای ستایشت

شاید بخندی

اما....

از روزی که نیستی و نمی دانم کجایی

به چهار جهت التماس می کنم

به چهار جهت نماز می گذارم

شاید اونقدر که باید نشکسته بودم

اما....

مطمئنم به اندازه کافی دوستت داشتم

گمان نمی کنی به اندازه بود عذاب؟؟؟

گمان نمی کنی حق دلم را به یغما می بری؟؟؟

من بدم

اما دل بی گناه که دوستت داشت!!!

برگرد

چیزی برای بخشیدن ندارم

اما....

تکه های دلم

ته ماندههای غرورم

ارزانی نگاه بی رحمت

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت10:6توسط بهناز |
اخرین جرعه این جام


(آخرين جرعه اين جام)
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
..........
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري!؟
....................
نه به ابر نه به آب نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
..........
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم
اي سرا پا خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
........
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا تو بمان تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند!
.....
تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
.............
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!



فريدون مشيري
+نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت12:17توسط بهناز |
ترم اول
باورم نمشه که دارم اخرین روزای این ترمو می گذرونم ترم اول و به بعضی از ترم بالاییاترم صفری

یعنی من نزدیک ۴-۵ ماه که وارد دانشگاه شدم صدام می زنند خانم پرستارنمی دونم....شاید اونقدر تو این چند ماه ذهنم درگیر بود که نتونستم لااقل از این تجربه استفاده کنم مثل باقی بچه ها جای نرفته تو دانشگاه باقی نذارم یا هر جشن و مراسمی که برگزار می شد جزء اولین دسته ای باشم که میرم اونجا یا شبا تو خابگاه بشینم پای حرفای ..... یا هر چیز .

یه هفته دیگه امتحانات پایان ترم تموم می شه و دوباره ترم جدید .دلم یه جورایی نمی خواد این ترم تموم بشه چون یه خاطراتی باهاش هست که نمی خوام با تموم شدن این ترم خاطراتم تو کوچه پس کوچه های ذهنم تو تنهایی خودشون گم بشند و خاک بخورند.

هیچ وقت روز و شب اولی که اومده بودم خوابگاه از یادم نم یره .روزش اونقدر به خاطره کات غذا مسیر دانشگاه تا خوابگاهو رفتم و اومدم که پاهام تاول زدند  اما شب که شد تمام وجودم پر شد از دلتنگی اونقدر که فقط گریه تونشت ارومم کنه یادم نمی ره کسی رو که اون شب همدمم بود .............

اگه این ترم تمام لحظاتم به دلتنگی و بی حوصلگی گذشت اما در عوض تونستم خودمو بشناسم بتونم با خودم رو راست بشم بفهمم که از زنده بودن چی میخوام  بفهمم که می خ.ام بعد از ۱۹ سال چی کار کنم و بله چی برسم

من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم خیلی خیلی اما دیگه نمی خوانم مثل گذشته باشم از ترم دیگه می خوام تمام وجودمو بذارم رو اینکه به هدفم برسم .

راستی تو این ترم این وبلاگو درست کردم البته می دونم تعریفی نداره ولی تنها مونس من شده که می تونم بعد از خدا باهاش درد و دل کنم و حرفامو بنویسم همینطور تونستم بیشتر به اونی که منو اورد تو این دنیا نزدیک بشم بیشتر از قبل ولی می دونم که گاهی وقتا از راهش خارج می شم ........

اما امیدم فقط به خود خود خودشه

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت11:55توسط بهناز |