تبليغاتX
درد دل یه ...











درد دل یه ...

 

نگاه کن !

خميدگي شانه هايم  ،

حاصل افکار توست:

آنروز که عشقم را به سخره گرفتي

و گرمي  دستانم را

به تب متهم کردي

و لرزش صدايم را

به لکنت زبان ؟!!

يادت مي آيد ؟

برق شوق را

به حساب رنگ چشمانم گذاشتي ؟

و سرخي گونه هايم را

به حساب شرم ؟،

يادت مي آيد ؟!!

و اکنون

چه سود از پشيماني ؟

که سالهاست

تاوان عشق را پس داده ام :

دستانم سرد

 

نگاهم بی فروغ

 

و صدايم  محکم ومقتدر

 

+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت12:5توسط بهناز |

 

خداوندا...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی

تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند

ولي من ديده ام

كه نامردان به از مردان

از خون جوانها،كاخها ساختند

تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت

بر انسان حكم فرمايد

من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!

ولي من ديده ام

چشمان شهوت ران ...{سانسور}

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت ...


+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت11:46توسط بهناز |
اگه باچشم دلتون نگاه کنید می بینید که دنیای بزرگی دارید .

عشق و درون خودتونو سركوب نكنيد اما عشقتونو به كساني هديه كنيد كه لياقت داشته باشند و اونقدر توانا هستيد كه بتونيد خودتون تصميم بگيريد كه چه كساني وارد زندگي شما بشوند و چه كساني بايد  پرت بشند بيرون و بدونيد كه وقتي چيزي را از دست مي ديد يه موهبت ديگه يه جوري به سراغتون مي ياد كه خودتون هم باورون نمي شه و تنها مكيدش اميدوار بودن در تمام لحظات زندگي است(نمي دونم منظورش اميد به چي بوده)

جكسون براون

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت11:17توسط بهناز |
جام اگر بشكست

  زندگي   در چشم   من شبهاي   بي  مهتاب  را ماند

  شعر من  نيلوفر   پژمرده  در مرداب  را  ماند

  ابر بي باران اندوهم

خار  خشك   سينه  كوهم

   سالها  رفته است  كز  هر آرزو  خالي   است آغوشم

   نغمه  پرداز   جمال   و  عشق  بودم   آه

  حاليا   خاموش  خاموشم

  ياد  از  خاطر  فراموشم

  روز   چون   گل  ميشكوفد   بر فراز  كوه

عصر  پرپر  مي شود   اين نوشكفته   در سكوت  دشت

  روزها   اين  گونه  پر پر گشت

چون  پرستوهاي  بي آرام   در پرواز

  رهروان  را چشم   حسرت باز

  اينك   اينجا   شعر و ساز  و باده  آماده است

  من كه  جام هستيم   از اشك  لبريز  است   ميپرستم

 در پناه  باده  بايد رنج  دوران  را ز خاطر بر د

  با  فريب   شعر بايد  زندگي   را رنگ  ديگر داد

  در  نواي  ساز   بايد   ناله هاي  روح  را  گم كرد

  ناله من ميترواد   از در و ديوار

  آسمان   اما سراپايش   گوش  و خاموش است

 همزباني  نيست   تا گويم  بزاري   اي دريغ

  ديگرم  مستي  نمي بخشد   شراب

  جام من   خالي  شدست  از شعر ناب

  ساز من   فرياد هاي   بي  جواب

نرم نرم  از راه دور

  روز  چون  گل ميشكوفد  بر فراز  كوه

  روشنايي  مي رود   در آمان بالا

  ساغر  ذرات  هستي  از شراب نور   سرشار است  اما من

همچنان   در  ظلمت   شبهاي  بي مهتاب

همچنان   پژمرده   در پهناي   اين مرداب  

همچنان   لبريز   ز اندوه  مي پرسم

جام   اگر بشكست

  ساز اگر  بگسست

  شعر اگر   ديگر به دل  ننشست

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت12:17توسط بهناز |
عشق
عشق :   

ع:علاقه

ش:شديد

ق:قلبي

وقتي خوب فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه عشق ....چه كلمه بي مفهومي...چقدر مسخره

اخه چرا ما ادما باید عاشق بشيم؟؟؟عاشق بشيم كه اخر سر بفهميم عشقمون يه طرفه بوده يا اينكه معشوقت بهت بگه كه مي خواد همه چيز و تموم كنه می خواد با وجود تمام حرفايي كه بهت زده  تنهات بذاره با تمام خاطرات و بره .

عاشق بشيم كه بعد از چند ماه بعد از چند  سال به خاطره مسائل بي ارزشي كه اطرافمون وجود داره از زير عشقمون شونه خالي كنيم و بهم بگيم رسيدن ما بهم محاله.

عاشق بشيم كه بفهميم اوني كه عاشقت بود و ادعاي عشق مي كرد فقط  تو رو به خاطر خودش مي خواست .

يه جايي از دكتر شريعتي خوندم كه:دنيا بد ساخته شده....

كسي را كه عاشقش مي شوي عاشق تو نيست .كسي كه عاشق توست تو عاشق او نيستي و هر گاه هر دو عاشق هم بوديد اتفاقي مي افتد كه از هم جدا شويد واين مصيبت دنياست.

اما من فكر مي كنم دكتر نبايد مي گفت دنيا بد ساخته شده بايد مي گفت ما ادما معناي واقعي عشقو فراموش كرديم .ماييم كه ديگه حاضر نيستيم به خاطر رسيدن به معشوقمون از همه چيزمون بگذريم نمي گم از جون از باقي چيزايي كه داريم حرف مي زنم.

به نظر من عاسق و معشوقاي امروزي فقط ادعاي عشق مي كنند فقط ادعا !!!!

با عاشق شدنمون فقط خودمونو تنها تر كرديم .خودمونو گرفتار تر كرديم .

چه تنهاست شب و چه تنهايم من

شب با همه ستارگانش  و من با همه اميد و ارزوهايم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت11:49توسط بهناز |
سهراب سپهري

وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتي كه رفت من به انتظار امدنش نشستم

وقتي او تمام كرد من شروع كردم

وقتي او تمام شد من اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن .... مثل تنها مردن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت11:2توسط بهناز |
The mountains below
The flames of your soul are burning still
The sky turned black
Storms of rain infesting life
Moonlight vanishes
Darkness shadows rules the world
Coldest breeze
Frozen winds blown through the sky
کوهستانهاي زير
شعله هاي روحت هنوز در حال سوختن هستند
آسمان تيره شد
طوفانهايي از باران به زندگي هجوم مي آورند
نور ماه از بين مي رود
 سايه هاي تاريکي بر جهان حکومت مي کنند
سردترين باد شمالی
باد هاي سرد در زيرآسمان وزيده شدند

(All) light is gone
Hopeless time
Daylight's shine
Far away
تمام نور از بين رفت
زمان نااميدی
درخشش روشنايي روز بسيار دور است

The monument of the past
Abyss with pain and lies
Distant crying witless life
Black horizons eternal night's
Tragedy withering flowers
Darkening in my eyes
مقبره دوران گذشته
مغاکی همراه با دردها و دروغها
گريه سرد زندگی بيشعور
افقهای  تاريک شبهای ابدی
پژمرده شدن غم انگيز گلها
در چشمان من تاريک می شود

Shining light
Gates to sky showing life
Beautiful silence
Tranquillity I have found
Agony
Was no more and so was pain
Forgotten hope
In the air and my eyes
نور درخشان
دروازه هایی بسوی آسمان که زندگی را نشان می دهد
سکوت زيبا
و من آرامش را يافتم
ديگر اثری از درد و رنج نبود
آرزوی فراموش شده
در آسمان و در چشمان من
 
The open sky filled with light
Heaven's love came to the world
Withering flowers swept away
Blooming trees in their place
Sunshine fades now away
Return deep coldest age
Far away see the light of the life
Far away see the light of the life

آسمان گشوده شده با نور پر شده است
عشق آسمان به سوی زمين آمد
گلهای پژمرده شده جاروب شدند
درختان شکوفه داده در جای خود هستند
نور خورشيد اکنون محو می شود
به سالهای سرد و عميق گذشته برگرد
در دوردستها نور زندگی را ببين
در دوردستها نور زندگی را ببين

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت11:28توسط بهناز |
Why is it some of us are destined to stay alive
And some of us are here just so that we'll die
How come the bullet hits the other guy
Do we have to try and reason why

چرا بعضی از ما در سرنوشتمان است که زنده بمانيم
و بعضی از ما اينجا هستند که در نتيجه ما خواهيم مرد
چگونه گلوله ميآيد و فرد ديگری را می کشد
آيا تا بحال سعی کرده ای و دليل آورده ای که چرا

Be it the Devil or be it him
You can count on just one thing
When the time is up you'll know
Not just one power runs the show

اگر اين بخاطر شيطان باشد يا خدا
می توانی فقط روی يک چیز حساب کنی
وقتی زمان تمام شد خواهی فهميد
که اين نمايش را فقط يک نفر به جلو نمی برد

Are we the lucky ones saved for another day
Or they the lucky ones who are taken away
Is it a hand on your shoulder from the Lord above
Or the Devil himself come to give you a shove.

آيا ما خوش شانس هستيم که برای فردا نگه داشته شديم
يا آنهايی که امروز مردند خوش شانس بودند
آيا دستی از جانب خدا بر شانه های توست
يا اينکه شيطان خودش آمده تا تو را به جلو پرتاب کند

Be it the Devil or be it him
You can count on just one thing
When the time is up you'll know
Not just one power runs the show

اگر اين بخاطر شيطان باشد يا خدا
می توانی فقط روی يک چیز حساب کنی
وقتی زمان تمام شد خواهی فهميد
که اين نمايش را فقط يک نفر به جلو نمی برد

A volcano erupts and sweeps a town away
A hurricane devastates the cities in its way
The grief and misery for the ones that are left behind
The worst is yet to come a hell to face mankind

آتشفشانی فوران می کند و يک شهر را به زير گدازه ها می برد
طوفان شهرها را ويران ميکند
غم و اندوه برای کسانی که باقی مانده اند
چيز بدتری هم خواهد آمد ، جهنم برای بشريت

Be it the Devil or be it him
You can count on just one thing
When the time is up you'll know
Not just one power runs the show

اگر اين بخاطر شيطان باشد يا خدا
می توانی  فقط روی يک چیز حساب کنی
وقتی زمان تمام شد خواهی فهميد
که اين نمايش را فقط يک نفر به جلو نمی برد
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت11:26توسط بهناز |
فقر
داشتم از كتابخونه بر مي گشتم مسيرم جوري بود كه بايد از بازار رد مي شدم نمي دونم چه خبر بود مثل اينكه تمام مردم ريخته بودن اونجا حوصله هيچ كس نداشتم دلم مي خواست زود برسم يه جاي خلوت با خودم خدا خدا مي كردم كه از اونجا خلاص بشم .هوا خيلي سرد بود يكي از دستامو گرفته بودم جلو صورتم اخه بد جوري دندونام مي خورد به هم اون يكيم چپونده بودم تو جيب كاپشنم.سرمو انداخته بودم پايين و غرق تو افكارم بودم و همين حالت بودم كه يه چيزي توجهمو به خودش جلب كرد يه زن با دو تا بچه كه رو زمين كنار پياده رو نشسته بودن.

يكي از بچه هاشو كه فكر كنم يه سالش بود رو زانوهاش خوابونده بود اون يكي هم كنار مامانش ايستاده بود و سعي مي كرد با گرماي مامانش خودشو گرم كنه.

تو اون هواي سرد به هر كسي نگاه مي كردي نمي تونستي سرمارو تو چهرش حس كني نمي تونستي غمي كه تو چشاي اون دوتا بچه بود تو چشاي اونا ببيني نمي تونستي ...

بيشترين چيزي كه با ديدن اين صحنه ازارم مي ده اينه كه اون زن با بچه هاش مثل خودم ايراني بودن اينكه اون دوتا بچه هم الان بايد مثل من باشند بدونن پدر ومادري دارند كه مي تونن حداقل شكمشونو سير كنند بدونن يه جايي دارنن كه شب بتونن سرشونو بذارن زمين و بخوابند بدون اينكه از چيزي بترسند بتونند درس بخونن بتونن ...

مي دونم فقط اون زن و بچه هاش نيستن كه اين وضعو دارن .زيادن كسايي كه اواره ي كوچه و خيابونن كسايي كه براي نون شب خودشون و بچه هاشون هميشه نگاشون به دستاي من و تو

خدايا نمي دونم تا كي بايد شاهد خواري بنده هات باشيم

خدايا تويي كه فرياد رس بنده هاتي نه كس ديگه 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت9:27توسط بهناز |
زندگی
نمی خوام بگم که زندگی پوچه ولی نمی تونمم بگم که پوچ نیست.به دنیا می یایم بزرگ می شیم پیر و فرسوده می شیم دست اخرم می میریم .

به دنیا می ایم نا خواسته بدون انتخاب بدون اینکه نظروت بخواند ازت بپرسند که می خوای بری تو دنیای خاکی تو دنیایی که خالقش همون خداییه که تو رو داره به وجود می یاره تو دنیایی که میلیاردها ادم حیوون و ....وجود داره .که اونا هم مثل خودت با زور و اجبار اومدن .دنیایی که ادماش از صبح تا شب با هم شر و کله می زنند تا بتونند شیکمشونو پر کنند تا به اصطلاح خودشون زنده بمونند و زندگی کنند .اگه ازمون شوال می شد که می خوای پا بذاری تو دنیا یا نه مطمنا هیچ کس حاضر نمی شد به اینکه خلق بشه و اسمشو  بذارن انسان اشرف مخلوقات .

منم خلق شدم مثل همه ادما نا خواسته وقتی به زندگیم و به گذشتم نگاه می کنم می بینم هیچی نبوده که امیدوارم کنه به اینکه و امیدی واسه زنده موندن داشته باشم(به جز ۸ ماه از زندگیم)همیشه یه هدفو قرار میدادم تمام تلاشمو می کردم برای رسیدن بهش ولی وقتی بهش می رشیدم تازه می فهمیدم که چقدر بی ارزش بوده.فقط خودمو بهش سرگرم کردم.اخریشم قبول شدن تو کنکور بودکه یکشال از زندگیمو خرجش کردمو بهشم رسیدم الانم تا چند روز دیگه امتحانای پایان ترممه ولی تو همین یه ترم فهمیدم که دانشگاه رفتنم مثل باقی هدفام پوچ بوده.

خدایا فقط تو رو دارم نمی خوام بیش تر از این گرفتار این دنیا باش .خودت می دونی ازت چی می خوام

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت11:19توسط بهناز |
سلام
سلام.

این اولین پستئ که من می نویسم .امیدوارم بتونم وبلاگه خوبی داشته باشم

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت18:2توسط بهناز |