
این زندگی کوفتی چه بازیایی که با ادم نمی کنه !!!
حس عجیبی دارم .حسی بین بودن و نبودن .مثل همیشه زندگی می کنم اما نیستم. حس می کنم کرم ابریشمی هستم که دور تا دور خودش پیچیده و به خواب فرو رفته و منتظر چیزیه .
من یه ادمم .من به عنوان یه ادم قبول کن. اما ادمی که حتی به وجود خودش هم اعتقاد نداره و خیلی از زندگی دوره .
..........................................................................................................................................
تو این هفته مریضی بهم افتاد که یه خانم مسن ۸۶ ساله بود و اونقدر دوستداشتنی بود که دلم می خواست هر کاری از دستم بر می یاید براش انجام بدم .مادر بیچاره حتی همراهم نداشت و از قضا باید می رفت سی تی اسکن .منم از خدا خواسته پریدم وسط که من همراهش می رم .خیلی خوشحال بودم و حس خوبی داشتم حسی که سال و ماه فقط چند بار به سراغم می یاد .خلاصه دنبالش رفتم و برگشتم .
فدای اون روز بازم تو اون بخش و تو همون اتاق بودیم .ولی خوب بیمار من دیگه نبود .۱-۲ ساعتی بود که اونجا بودیم که دوستم بهم گفت بهناز مریض دیروزت داره گریه می کنه ! رفتم کنارش و دلیلش پرسیدم ازش .هنوز گریه می کرد و با گوشه چارقدی که به سرش بود اشکاش از رو گونه هاش پاک می کرد .
بهم گفت خدا خیرت بده که دیروز اومدی باهام . کلی دعا به جون خودم ومامان و بابام کرد . بعدش گفت که دیشب خواب دیدم که تو تاریکی ۲تا شمع گرفته بودم تو دستم و تو از جلوم می رفتی .
با شنیدن خوابش دلم ریخت و به جای اینکه خوشحال بشم بغض گلوم گرفت و اشک تو چشمام جمع شد و بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق رفتم بیرون
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:2 توسط بهناز |
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ، ابلهی است! صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن ( موسی چنبه ) هاست!
روزگار مرگ انسانیت است: من ، که از پژمردن یک شاخه گل، از نگاه ساکت یک کودک بیمار، از فغان یک قناری در قفس، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت. مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست، وای! جنگل را بیابان می کنند. دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان می کنند! صحبت از پژمردن یک برگ نیست. فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست. فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست. فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست. در کویر سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور، صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق، گفتگوازمرگ انسانیت است ٠٠٠ " فریدون مشیری"


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:48 توسط بهناز |
دوست عزیز یادت رفته بود که ادرست بذاری بنابراین جوابت همین جا می دم
گفته بودی که قبلا می گفتی ما خانم ها خیلی بد بختیم .خیلی با این عقیده ای که یه روزی داشتی موافقم .اره ما زن ها خیلی بد بختیم چون جوری افریده شدیم که فوق العاده برای جنس مخالفمون جذابیم و اونقدر که ما برای مرد ها جذابیم مردها برای ما جذاب نیستند .همون طور که تو قران هم گفته شده ما مایه ارامش مرد هاییم . متاسفانه ما زنها کاری کردیم که شدیم یه وسیله تبلیغاتی !!! گفتی( اگه مردها هر جور بپوشند همه می بینند و ما وقتی چادر بپوشیم اونا دلشون می خواد بدونند که زیر این چادر چیه و چه خبره پس چرا باید خودمونو در معرض دید دیگران بزاریم در صورتی که می ت.نیم اونا رو در انتظار بزاریم ) چرا اینقدر برات مهمه که وانمود کنی واقعا چیزی هست که باید برای مردها جالب باشه و خودمون متمایز کنیم .چه دلیلی داره ؟؟؟ خودمون هم داریم نسبت به جنس خودمون و فیزیولوژی بدنمون حساسیت نشون می دیم اونوقت دیگه چه انتطاری باید از مردها داشت که حساس نشند .مگه واقعا چه چیزی هست که باید اینقدر مخفی کاری کرد و محافطه کار بود و خواست به طریقی خودمون حفط کنیم واقعا اینقدر لازمه؟؟؟ من نمی گم که باید لخت مادر زاد بود پوشش لازمه چه برای زن و چه برای مرد ها . وقتی هم که می بینم که زنها اینقدر بی ارزش شدند که برای خیلی از کار ها فقط و فقط به دید یه جنبه تبلیغاتی بهشون نگاه می شه و و همین طور به دید هوس و هزار کثافت کاری حالم از خودم و زن بودنم بهم می خوره من تو اون پست به چادر توهین نکردم . منظورم از اون پست مطرح کردن خیلی از مسائل بود و تنها پستی هم بود که بحث زیادی درش شد .خیلی ها نطراتشون دادن چه موافق و چه مخالف من خودم یه انسان اول از همه چیز می بینم و بعد یک زن . انسانی فرقی با جنس مذکر نداره و می تونه ازادانه زندگی کنه ( البته الان ازادی نمی بینم تو این کشور ) و چیزی نمی بینم در خودم که بخوام کسی در دیدن اون به انتطار بذارم تو می تونی با رفتار درستت هر جوری که می خوای لباس بپوشی بدون اینکه صدمه ای ببینی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:20 توسط بهناز |
دلم گرفته خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ای کاش ... بازم هیچی چون ای کاشی وجود نخواهد داشت کاش الان که از سایت برم بیرون بارون بیاد اونقدر که تو قطره های بارون گم بشم و برم و برم برم و ............
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:52 توسط بهناز |
احمد قصابان( پلی تکنیک ) ـ مجید توکلی ( پلی تکنیک ) ـ احسان منصوری ( پلی تکنیک)- آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:13 توسط بهناز |
میزنی به سیم اخر یه فرصت.. دنبال یه فرصت می گردی فقط خودت و خودت باشی تنهای تنها مثل تمام عمر کثیفی که داشتی .عمری که بین یه مشت حیون زندگی می کردی و خودت هم یکی از اونا بودی حیون بین یه مشت حیون دبگه تو اغلی به نام دنیا اغلی که حیوناش چیزی جز خوردن و خوابیدن و هوس بازی نیرنگ و فریب نامردی و مسخرگی و ...کاردیگه ای ندارند . حیوونایی که هر کدومشون یه چار دیواری به نام اغل یا همون خونه خودمون ساختند و دیوارای سنگی سر دش اونا رو از هم جدا کرده و زشتی هاشون پوشونده از همشون متنفری....... دیگه وقتش رسیده ...... الان می تونی به ارزوت برسی .. الان می تونی اروم سرت بذاری رو زمین و خیره بشی به یه نقطه اما با این تفاوت که این بار ذهنت خالی می شه از تمام حرفا تمام افکار تمام ادما و چهره هاشون و چشمات باز این بار باز می مونه و بسته نمی شند.اره همیشه وقتی می خواستی یه لحظه ....... اره فقط یه لحظه از این دنیا و ادماش راحت بشی و بمونی خودت و خودت سرت می ذاشتی رو بالشت و چشمات می بستی ولی این بار فرق داره .چشمات باز می مونه تا حسرت چیزایی رو که داشتی و به همه جا سرک کشیدی تا تا پیداشون کنی ببینند و دلشون بسوزه .چشمات باز می مونه تا برای اخرین بار تمام چیزایی رو که یه عمر با همین چشمات دیدی بیاند جلوی چشمت .باز می مونند تا ببینند که چه شب ها و روز هایی این چشما اشک ریختند و ............ سرت می ذاری رو زمین و خیره می شی به یه نقطه به نقطه ای که تو رو می بره به بی نهایت .جایی که برگشتی نداره !!! نوک پاهات سرد می شه ...... کم کم سردی تمام بدنت می گیره اما نه سردی ای که تا حالا طعمش چشیدی .سردی که بین ادما دیدی .سردی که تو دستاشون لمس کردی .سردی حرفاشون سردی نگاهاشون .سردی قلب هاشون ............ نه این گرمایی که داره نوازشت می کنه و بهت قدرت می ده ... به قلبت می رسه ........... قلبی که پر از دل تنگی بود پر از حرف نگفته پر از کینه ...... به حنجرت می رسه ........ شنیده بودی که خیلی سخته ....... اما حالا داری حسش می کنی .......داری تجربش می کنی ...... خیلی لذت بخشه برات ...... یاد حرفایی می یوفتی که زدی و هیچ کس نفهمید ...... یاد حرفایی که ......... اتاق سکوت فرا گرفته ......... سردی گرم تو ....... از لای پنجره یه حاله نور تو اتاق پیچیده تو اتاق .... تنها صدایی که این سکوت می شکنه صدای قار قار کلاغیه که شاید داره مرثیه تو رو می خونه .......... چقدر دوست داشتی این صوت تو فصل زرد و سرخ پاییز .موقعی که تو یه جاده که تنهای تنها قدم می زدی و به صدای خش خش برگ های زیر پات گوش می دادی .صدایی مثل صدای غرورر خودت ........ اما چیند وقتی بود که دیگه از اون هم اذت نمی بردی و هوس یه چیزدیگه ای رو داشتی ...... الان رسیدی به مقصدت پرواز کن .... پرواز اههههههههههههههههههههههههه
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:2 توسط بهناز |
احساس بدی دارم خیلی بد الان 1 ساعت که نشستم پای سیستم ومی خوام بنویسم از حرفایی که تو دلم رو هم دیگه انباشته کردم ولی نمی دونم از چه حرفی از چه کلمه ای باید استفاده کنم . دلم پره و داره سرریز می کنه ....... تمام دل خوشیم به درس و دانشگاه بود که اون با این دانشگاه خراب شد . دوباره سر حرف با مامان باز کردم ( نمی خواستم ولی دست خودم نبود ) که چرا اجازه ندادند برم یه شهر دیگه و یه دانشگاه دیگه اخه من که اکثر رشته هایی که اورده بودم همین پرستاری بود که .... اما بازم یه حرف تکراری شنیدم : اینقدر مغرور نباش!!!!!! بخون برا ارشد اونوقت هر شهری که می خوای بزن اگه کسی حرفی زد .......... هر دفعه با شنیدن این حرف تمام این 3 ترمی که تو دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد گذروندم می یاد جولی چشمام .تمام ارزوها و هدفا وتصوراتی که داشتم ......... اما خوب ..... تصور م از دانشگاه این نبود ....... تصورم از دانشجو بودن این نبود ....... دکتر شهابی حق داره هر جلسه اول ساعت و اخر کلاس حرفش قطع کنه و فقط تاسف بخوره از دانشجو ها ....... یه جایی تو دانشگاه پیدا کردم که حس کردم همون جایی که می تونم یه خواسته هام برسم و خودم راضی کنم اما خوب متاسفانه جایی بود که اصلا مطابق میل بعضی از اقایون نبود و اول یه مهر تعلیقی بهش زدند و بعد و درش تخته کردند مثل چندتا دانشگاه دیگه .خوب دیگه اینم یه راه مخالفتوو جلوگیری دیگه اما خدا ور شکر بچه های انجمن گوششون به این حرفا بدهکار نیست و کار خودمون انجام می دیم ....... انجمن و بچه های انجمن بودند که تو این 3 ترم بهم انرژی دادند .تنها خاطرات خوبی که از این دانشگاه به جز روزای کار اموزی داشتم همین انجن و جلساتش و کارایی بوده که انجام دادیم . اخخخخخخخخخخخخخ گفتم کاراموزی ..... یاد اولین روزی افتادم که رفته بودیم بیمارستان و گروه ما افتاده بود بخش اورولوژی و من اولین نفری از بچه های گروه بودم که رفته بودم .به محض اینکه بوی ادراری که تو بچش پیچیده بود حالم بد شد و اومدم بیرون و مثل بچه های لوس و مامانی زنگ زدم خونه و شروع کردم نق زدن .... چقدر اشتباه می کردم در مورد رشتم .الان رسیدم به حرف سارا ( پرستاری مشهد می خونه) که م یگفت پرستاری رشته عشقه ......... الان از تنها چیزی که راضی هستم از رشته عشقه . تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم .. فکر می کنم که بیمار تنها فرد مظلومی که می شه پیدا کرد . با دیدن یه مریض رو تخت بیمارستان به خیلی چیزا می شه رسید .به خیلی چیزا .......... نتیجه چند وقت ننوشتن همین هم می شه دیگه .اینکه از همه چیز بنویسی . و حتی خودت هم نفهمی که منظورت چیه !!!؟؟؟ باید یه حرف دیگه هم بزنم تا جایی که بتونم وقت و انرزی می ذارم تا محیط اطرافم تغییر بدم چون نمی تونم مثل کبک زندگی کنم همین .........
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:32 توسط بهناز |
دخترك بي چاره
دخترك ساده لوح
دخترك احمق
دخترك خيلي خستس .دخترك ديگه ناي زنده بودن و زندگي كردن نداره .
بايد چي كار كنه؟
بمونه و بسوزه؟
يا نه...
بايد بره و سفر كنه
سفر به ابديت
اما نه اونجا هم جايي براي دخترك نيست
پس جاي دخترك تو اين دنيا كجاست؟؟؟
اخخخخخخخخخخخ چقدر دستاي دخترك سرده
چقدر قلبش سخت مي زنه
كي مي تونه بهش كمك كنه؟؟؟
هيچ كس..............
اره هيچ كس...
اينم بعد از يه اپ نكردن طولاني براي دل خود خودم .....
اههههههه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:24 توسط بهناز |
و چون چشم گشودم مرگ را رویاروی دیدم و دانستم که جز مرگ سلطانی نیست و مرگ سلطان اسمان و زمین بود و سلطان دریا ها .اما ان دم که خورشید می درخشد مرگ یک لحظه می میرد و این خود تسلایی است و ان دم که انسانی چشم در چشم خورشید می دوزد مرگ را یک دم دست و پای از کار فرو می ماند و این خود تسلایی است . و اگر چه مرگ سلطان شکوهمند اسمان هاست این نیز هست که ستاره ای حقیر گستاخی می ورزد و یک دم می درخشد . واگر چه مرگ سلطان شکوهمند دریا هاست موجی خیره سر یک دم دیدگان او را می دزدد و تن بر می کشد . و دانستم که تنها عشق از مرگ می گریزد و دانایی یار وفادار عشق است و بی عشق گمگشته و حیران می ماند و ناچار حلقه ی بندگی مرگ در گوش می کند و دانستم که جهان بنده خوشامدگویی مرگ است و انتظار مددکار اوست . و در ان دم که سردی چونان مدی در تنم بر می امد و دست وپایم را می فسرد اندیشیدم : جهان هر خوشی کوچک و هر شادی ناچیز را به بهای گزاف رنج های بزرگ و انتظارهای دراز به من فروخت و من که بازیچه ی کودکی ام را با دست لرزان و اندام در هم شکسته و موی سپید گرفته بودم از ان هیچ شادمان نشدم و لذتی نبردم. و در ان دم که خواب ژرف مرا در می ربود اندیشیدم : این است مرگ که عمری چشم به راهش بودی و حتی یک دم ازتو دور نبود و یک لحظه غافل نماند . پس از ان تاریکی امد و تاریکی بود و من دیگر هیچ ندیدم و هیچ ندانستم.
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:29 توسط بهناز |

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط بهناز |