تبليغاتX
درد دل یه ...

درد دل یه ...

حدود ۱ ساعت دیگه باید برم سر اخرین امتحانی که تو این ۴ سال درس باید بدم !!! داخلی- جراحی!

اوه اوه چقدرم که خوندم جونه خودم!!! مهم نیس اصلا هرچی بادا باد!!

ما هم میریم تقلب میکنیم .چطور سر کار به اون مهمی تو کشور یه همچین کاریوبه سادگی خوردن یه لیوان اب  ناقابل انجام میدن اونوقت سر این امتحان چرت نمیشه؟! البته و صد البته که میشه ( ولی خوب البته و صد البته که ما از این کارا هم بلد نیستیم انجام بدیم مثل بعضییییییییییییییییااااااا و بعدم عین این ادم پرو ها با وقاحت تمام بگیم که کی ما؟ما تقلب کردیم ؟ کو.رید نمیبینید استقبالو ؟ نمیبینید این ملت فهیم و عزیز و دانا با پا خودشون اومدن و حماسه افریدند و به من رای دادند. میگی دروغ میگم از اقا بپرسید اون که راست میگه !!!)

حیف...

حیف از اون تیکه ی شناسنامم که سیاهش کردم به امید بودن راستی و صداقت و شرف

حیف از اون ادمایی که کشته شدند تو این چند روز

حیف از ما ...

حیف از ایران ...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت12:41توسط بهناز | |

رای میدم چون دیگه نمیخوام شاهد این باشم که بیشتر و بیشتر کشورم فرهنگم تمدنم اصالت اریایی بودنم زیر سوال بره ازبین بره به کثافت کشیده بشه..

رای میدم چون خسته شدم ازبس دیدم دارن باهام مثل یه حیوون تو کوچه و خیابون رفتار میکنن دارن ازادیازم میگیرن دارن حق چطور زندگیکردن ازم می گیرن

رای میدم چون تحمل ندارم ببینم این همه جوون بی گناه گوشه زندون افتادن چرا چون معنای خفه شدن و خفه بودن نمی دونستم چون جراتشون ازمن بیشتر بود و به خاطر چرفی که تو دل منم بود به خاطر خواسته ای که رو زبو.ن منم بود الان دارن تقاص پی میدن

رای میدم چون نمیخوام سرمایه کشورم بیش از این به باد بره سرمای های که حق منه حق منه جوون ایرانیه نه حق جوون فلسطین و غزه و عراق و کشورای افریقایی

رای میدم چون ازادی اندیشه برام مهمه.ازادی ناب ترین کلمه ای که میشناسمش اما برام مبهمش کردن نا محسوسش کردن

رای میدم چون ازادی مطبوعات میخوام چون خسته شدم از دروغ هایی که هر روزه میخونم ومیشنوم

رای میدم چون تحمل دیدن این همه فقر و تورم و فساد و بیکاری تو جامعه م رو ندارم

رای میدم چون باید رای بدم تا بتونم امیدوار باشم که حداقل من یه نفر کاری انجام دادم تا کسی بیاد و تلاشش با تمام محدودیت ها با تمام مشکلاتی که طرف حکومت میتونه به رییس جمهورم وارد بشه کنه و من به خواسته هام به ایده ال هام برا زندگی کردن اونجوری که میخوام اونجوری که کشورمو میخوام برسونه

چون من و همه ما ایرانی ها تنها و تنها یک بار به دنیا می یام پس حقمونه که بهترین زندگی بهترین کشور بهترین خواسته هارو داشته باشیم ...

باید بهترین انتخاب کنیم ... بهترین

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت20:52توسط بهناز | |

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:51توسط بهناز |

مثل همیشه با شوق و ولع استادم دم در اتاق اقای هاشمی نیا و یکم خودم جمع وجور کردم و یه نفس عمیق کشیدم ... تق تق تق ... دستگیره در گرفتم ودر باز کردم .پیش خودم گفتم الان با همون ضرب المثل معروف رو به رو میشم که :جا خیسه و بچه نیس!!! اخه نشد یه بار بری تو اتاقش و ببینی نشسته پشت میزش همیشه تا میری تو اتاقش فقط با کت اویزون شدش به چوب لباسیش که دم در اتاق قد علم کشیده روبه رو میشی و بعد که چشمت ازرو اون برگشت با یه صندلی و میز خالی از استاد که معلوم نیس الان تو کدوم جلسه س یا کدوم پسری گیرش کشیده به حرف زدن و خنده و ...

اما این دفعه زیر سایه همون چوب لباسی نشسته بود و پاهاشو رو هم گردونده بود و داشته مصاحبه میکرد با ۲ تا از بچه ها که شصتم خبر دار شد دارن برا روز پرستار مصاحبه می کنن باهاش . یه اهییییییییییی از اعماق وجودم کشیدم و یه حرف رکیک بار بعضییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااا نثار کردم از اینکه " سایه و سفید " ( نشریه مون البته نشریشووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!) فعلا نمی تونه مثل همیشه حرفی برای گفتن داشته باشه وخودشو مثل همیشه تو دل بچه های دانشگاه باز کنه و بازم با خوندن سیاه و سفید براشون یاد اور بشه که اقااااا اصلا به چی می گن نشریه دانشجویی....!!!

مثل همیشه یه احوال پرسی گرم و چاپلوسی های خالصانه ی استاد ودانشجو داشتم به  خودم میگفتم که حالا کجایی این دفتر کوچولو بشینم که صداش تو گوشم پیچید که کمران برو بشین رو صندلی من!

ـ نه استاد سرپا میاستم یه کار کوچولو بیشتر ندارم

ـنه برو بیشن خودمم کارت دارم

ـباشه پس من میشم اقای هاشمی نیا امروز!!!

ـبرو برو بشین

ـخب بچه ها ببخشید شما به کارتون ادامه بدید من مزاحمتون نمی شم

 خودم به زور به میزرسوندم وخرت وپرتای استاد از رو میز برداشتم و گذاشتم کنار وهمین که اومدم بیشنم رو صندلی  اون ۲تا نیمچه به اصطلاح خبرنگار نشریه پاشدند

ـ ای وای بچه هابشینید کارتون انجام بدید من مزاحمتون نمیشم . استااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااددد..!!

ـ نه ما میریم و میایم ..

ـ باااااااااااوووووووووشههههه

خب استاد میشه برنامه کارورزیه  بچه ها رو بهم بدید براشون ببرم. راستی امروز میاید جلسه که ؟

ـهمین جوری که نیم خیزشده بود رو میز و داشت پیدا می کرد از زیر عینکش که همیشه خدا نوک دماغشه و هی خدا خدا می کنی که نکنه بیفته یه نگاهی کرد و گفت اره انشاللللللللههه...

خب خوبه . ولی من که هنوز چیز زیادی ازاین میر حسین نمی دونم

ـخب کم کم اشنا تر می شی کمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

تو همین حین و بین بود که سرو کله استار حسن پور هم پیدا شد

ـ( اااااااااااااااااااا این تگه نرفت اماده بشه بره تهران. دیدار رهبری تگه کم چیزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییهههه !!! نیگاش کن انگار کجا میخواد بره!؟تهروووووووووونننن اونم با یه مشت پرستار و ادم دیگه ودلشونم خوش کردن و میرن ومیان و میتونن یه کاری برا جامعه پرستاری انجام بدن . اخه مرد حسابی پرستاری که کارشو مثل این نگهبانای دم ساختمونا از راه بی سیم و کنترل ازراه دور از تو استیشن انجام میده باید چیکار براش کرد اخهههههههههه .اول باید خودمون و وجدان کاریمون درست کنیم بهد بریم سراغ حمایت و اصلاح و حمایت حقوق پرسنل پرستاری. البته خب اینا هم حق دارن با این حقوقی که اینا می گیرن  واین وضع استخدامی و شیفتایی که تمام زندگی ادمو مختل می کنه و اوضاع این بیمارستانای ایران کار نکردن ازرو دل و جون هم همیچین بی انصافی نیس... ااااااااا تو باز رفتی رو منبر شروع کردی از خودت چرتو  پرت بگی...!!)

ـسلام استاد وخسته نباشید

ـ سلام .ممنون

از در که اومد تو امان نداد و مثل یه تیکه یخ که تو دمای ۴۰درجه تابستون رو زمین وا میره نشست رو اولین صندلی دم اتاق و یه اهییییی کشید که حس کردم تمام خستگی امروزی که سر کاراموزی با گروه ما تو بیمارستان نصیبش شده بود از تنش کرد بیرون .

من هاشمی نیا هم که تازه سر حرف میر حسین و انتخابات و جلسه اون روز عصر کشیده بودیم میون همین جور من من می کیردیم و معلوم بود یه خروس بی محل الان اومده وسط حرفامون و الان بهتر که دندون رو جیگر بذاریم و حرف نزینیم

ـاگه مزاحمم پاشم برم بیرون ؟

ـ نه استاد این چه حرفیه من الان کارم تموم میشه و میرم شما بفرمایید راحت باشید( اره جون عمم!!)

ـ اقای هامشی نیا این می بینید!؟

ـ چی شده مگه ؟

-( تمام احشای شکمی و غیر شکمیم  از استرس اینکه حالا می خواد چی بگه داشت میومد تو دهنم!!)

- بخدا من تا حالا دانشجو به این با وجدانی ندیده بوم! بخدا خیلی عجیبه من که تو این چند سال تدریس تا حالا ندیدم . باید ببینید خودتون. برا مریض از دل و جونش کار میکنه انگاااااااااااااااااااااارر فامیل خودشونه . واقعا خیلی خوبه . میدوننم خدا یه جایی جوابت می ده

( حالا مارو بگووووووووووووووووو دهنمون بااااااااااااااز که کی!؟ حسن پور داره ماین حرف میزنه!؟ خدایا !!! ۱ ماه اذگار تو بخش از ما هرچی خواست پرسید و سنگ رو یخمون کرد و ببو بودنمون به رخمون کشید و حالا باید بعد از اخرین روز کاراموزی یهو تو اتاق هاشمی نیا پیداش بشه و بیشنه ازم تعریف کنههههههههه!!

ـ نه استاد شما لطف دارید منم مثل بقیه بچه ها .کاری کینم که وظیفمه .زحتمارو شما میکشید( خدایا من ببخش!!!)

ـنه واقعا دارم راستشو می گم و چیزیو که دیدم دارم میگم تو که میشناسی من

ـ هاشمی نیا هم بین این هنودنه گذاشتنا وبراداشتنای من حسن پور یه خودی نشون داد و به یه خنده ای گفت: خب خدارو شکررررررر

روز خوبی بود برام اون روز  نه به خاطر اینکه یه استاد ازم تعریف کرده بود به خاطر اینکه تونسته بودم به قولی که به خودم داده بودم وفا  کنم . امیدوارم که بتونم اگه تو این رشته وارد کار شدم برا همیشه بهش پای بند باشم و نشم همرنگ جماعت

با اینکه دیروز روز پرستار بود ولی به هر کسی که این وبلاگ میخونه (البته میدونم که دیگه کسی  به این انتی لایف ننه مرده سر نمی زنه!) روز پرستاره تبریک می گم

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:16توسط بهناز | |

خوب اینم یه سال دیگه ....

دیدی بهناز چه زود گذشت ؟؟

سال عجیبی بود. سالی متفاوت .سالی که لحظه لحظه ش برام خاطرس. خاطراتی که باعث شدن متفاوت زندگی  کنم و سعی  کنم که متفاوت تر باشم . زندگی کنم چون بهانه ای برای زندگی دارم و باید زندگی کنم ...

موقع سال تحویل حس عجیبی داشتم . حسی مثل ترس. اره میترسم .. . از این سال ۸۸ میترسم .سالیه که خیلی چیزا برام توش نقش میبنده و باید که براشون تلاش کنم تا به همشون برسم .اون طور که میخوام برسم ...

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت16:46توسط بهناز | |

Remember the first day when I saw your face
remember the first day when you smiled at me
you stepped to me and you said to me
I was the woman you dreamed about
remember the first day when you called my house
remember the first day when you took me out
we had butterflies although we tried to hide
and we both had a beautiful night

The way we held each others hand
the way we talked the way we laughed
it felt so good to find true love
I knew right then and there you were the one

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

Remember the first day, the first day we kissed
remember the first day we had an argument
we apologized and then we compromised
and we haven't argued since
remember the first day we stopped playing games
remember the first day you fell in love with me
it felt so good for you to say those words
cause I felt the same way too

The way we held each others hand
the way we talked the way we laughed
it felt so good to fall in love
and I knew right then and there you were the one

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

i'm so happy so happy that you're in my life
and baby now that you're a part of me
you showed me
showed me the true meaning of love
and i know he loves me

I know that he loves me cause he told me so
I know that he loves me cause his feelings show
when he stares at me you see that he cares for me
you see how he is so deep in love
I know that he loves me cause its obvious
I know that he loves me cause it's me he trusts
and he's missing me if he's not kissing me
and when he looks at me his brown eyes tells his soul

He looks at me and his brown eyes tell his soul

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت13:35توسط بهناز | |

امروز اونقدر بچه ها وسوسم کردندن که برم خونه و نمونم اخر هفته رو خوابگاه که نتونستم رو تصمیمم بمونم و با زهرا راهی خونه شدم .زهرا یکی از بهترین دوستایی که تا حالا داشتم و از همون ترم 1 دوستیش بهم ثابت کرده یکی از معدود دخترایی که هیچی تو دلش نیست و سادگی و صداقت از سرو روش میباره .از همون اول که نشستیم تو سرویس دانشگاه که بریم ترمینال مثل همیشه از هر دری که تونستیم گفتیم و سر خودمون بند کردیم .

تو این حرف زدنا و چرت و پرت گفتنا از مشکل یکی از دخترای کلاس برام گفت که با اینکه خودم تایه جاهایی در جریانش بودم اما با شنیدنش یکه خوردم و رفتم تو اون فازای جوش اوردن و و تاسف خوردن و ..

این دخترک کلاس ما سال قبل ازدواج کرد .از همون اول ترم که با شوهرش تو ماشین دیدمش و کنارش نشستم و شروع کردیم به حرف زدن و وسطای حرفامون ازم در مورد اینکه اگه بخواد دوباره کنکور بده (بعد از 6ترم درس خوندن)و اینکه باید انصراف بده یا نه و این چیزا  سوال کردو وقتی دلیل پرسیدم خستگی از پرستاری و نارضایتی از رشتمون و این حرفا که روزی صد هزار بار از خودم گرفته تا اطرافیانم می شنوم بهونه کرد و گفت جدی نگرفتم تا اینکه امروز فهمیدم که شوهرش بهش گفته که من نمی خوام خانمم پرستار باشه و صبح و ظهر و شب خونه نباشه!من میخوام که زنم پیش بچه هام باشه!اگه تو دکتر بودی این نبودنا مهم نبود و اشکالی نداشت ولی الان که این رشته ای ...

خیلی متاسف شدم از شنیدن این حرف. واقعا یه ادم یه مرد چراباید این جور فکر کنه .جطور میتونه اینقدر خودخواه باشه که فقط خودشو ببینه و این همه تلاش که دختر تو زندگیش تو رشته ش حالا هر رشته ای که می خواد باشه .4 سال درس خوندن درسایی که خداییش کمی از پزشکی نداره .کار اموزیایی  که خداییش راحت نمی گیرن توش به دانشجو.

کاری به حرف این اقا ندارم هر جایی که فکرش کنی تو هر زمینه ای تو هر شهری تو هر اداب و رسومی تو هر فرهنگی که بری همین وضعه .از همین ایران خودمون بگیر تا اون امریکاش . من زن چرا باید اینقدر تاوان زن بودنم بدم .چرا اینقدر باید تاوان جنسیتم بدم .چرا خودمون هیچ وقت نخواستیم کاری برا خودمون کنیم ؟ شاید بشه گفت زن زاده فرهنگ غرب وضعش از من ایرانی یا یه زن افغان بهتره ولی اعتقاد من اینه که نه! اونم هنوز به دید یه زن بهش نکاه میشه .شاید چون زیاده روی و افراط  اونا یه چورایی تو یه سری مسائل هنوز باعث نشده که ریشه این دید بخشکه . واقعافکرش برام درداوره که من یه عنوان یه دختر باید بشینم و منتظر باشم تا انتخاب بشم  از طرف یه نفر دیگه فقط برای اینکه قانون زندگی و فرهنگ ماگفته که من باید در کنار یه مرد قرار بگیرم تا کامل بشم و اینده م  تامین بشه و  خیلی چزای دیگه...

ولی با وجود تمام روشن فکری هایی که مطرح میشه و ازادی هایی که به زن داده میشه و به زن دیگه مثل چندیدن سال پیش نگاه نمیشه و برا اونم ارزش  و احترام قائلند و اینکه دیگه جایگاه یه زن یا یه مرد تو جامعه برابره و از این حرفا کعه معتقدم که اینا هم تنها  شعاره چیزی که ما ادما خیلی خوب بلدیم از خودمون در بیاریم و تو گوش  ملت بخونیم .من زن هر چند هم تحصیل کرده هر چند هم مطرح و فعال تو جامعه هر چند هم یه ادم مستقل ولی با همه این حرفا اگه ازدواج کردم میشم زن همسری که با تمام وجودم بهش علاقه پیدامیکنم و دوستش میدارم و حاضرم هرکاری براش بکنم تازندگی راحت و خوبی داشته باشه در کنار من. میشم زنی که از خیلی از خواسته هاش با میل خودش میزنه تا فقط رضایت شوهرش داشته باشه .از هر چیزیکه بخواد براش کم نمیذاره  .حتی رنگ لباس  و مدل مو و فلان فلانشم میشه همونیکه طرف دوست داره . ولی اگه زن بیچاره  مثلا یه بیماری  سخت گرفت و افتاد گوشه بیمارستان بعد از چند ماه  همه چی خسته کننده میشه و تحمل مرد کم میشه( البته در مورد همه مردها هم اینطور نیستااااا) واز فکرش میره که یه این زن کیه و کی بوده و ....... دنبال یه ... میره ( این مورد خودم هم دیدم و هم از زبون یه زن شنیدم که زن بیچاره بیماری  msداشت و بستری شده بود و از نامردی شوهرش گفت .... ) یا میشه مادر بچه ها که واقعا با سختی 9ماه بارداری و درد و سختی زایمان و بعد از زایمان و همه اینا رو به جون می  خره چون داره ثمره به قولی عشقشون پرورش میده و بزرگ میکنه .مهر مادری تجربه می  کنه .تجربه مادر بودن که خودش دنیای ناشناخته ای ... ولی همین زن اگه نتونه باردار بشه ارزشش کم رنگ میشه همین مادر اگه بخواد سرپرستی بچه ش بگیره موقع طلاق چه موانعی که نباید طی کنه و  چه حقایی که تو این زمینه از مادرایی خورده نشده ..

اگه همین زن بخواد  تحصیل  یا کار کنه باید مطابق با نظر شوهرش باشه و رضایت اونو داشته باشه همونطور که وقتی خونه پدریش بود باید رضایت پدرش میداشت و...

فکر میکنم زن جامعه ما هنوز هم از خودش ازادی نداره و شاید فقط  ازادی ظاهری داشته باشه اما وقتی بخوای جزییات تو زندگی ببینی متوجه میشی  که این فقط یه ازادی نسبیه که اونم  در طول زمان بدست اومده با کارایی  که انجام شده با رشد افکار و خیلی مسائل دیگه ولی خوب اگه بخوای منصفانه باشه حرفام باید بگم که هستند خانم هایی که زندگی می کنند و ازادند از هر لحاظ. زنایی که میشه بهشون بالید و هستند مرد هایی که واقعا فکرشون بازه و این حرفایی که زدم در موردشون صدق نمیکنه .

..........................................................................................................................................

سر کلاس ICu استاد هاشمی نیا بودیم و کلاس جو همیشگی داشت همه داشتند به بی مزگیا و شوخی های همیشگی استاد و یکی از بچه ها گوش میدادند و چیزی هم به رو خودشون نمیاوردند  که بچث کشید به سمت میزان خودکشی و امار وارغام که یکی از پسرا گفت این امار بین خانم ها بیشتره .

استاد فقط یه جمله در جوابش گفت:

به این فکر کن که شاید این به این دلیله فشار هایی که ما به اونا می یاریم...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت23:36توسط بهناز | |

بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس می کنم که چقدر نیاز دارم که تنها باشم..... تنها کنارساحل دریا بشینم و به دور از این مردم و به دور از این دنیا غرق بشم  تو تماشای دریا و نگاهم سیراب  کنم از لذت بازی کودکانه امواج از تلاطم امواج و یکی بشم با سکوت پر هیاهوی دریا.

سکوتی که از جنس سکوت نیست سکوتی مثل حرف های نا گفته...

اونقدر بشینم و نگاه کنم تا یکی بشم با بی نهایت دریا.تا یکی بشم با غروب دریا...

اونقدر فریاد بزنم تا دریا شرمسار بشه از خروشیدن  وفریاد ...

اونقدر ببارم و قطره های اشکم ییشکش دریا کنم تا باورم کنه مثل مادری که در اغوش گرفتن فرزندش ارزوشه .اغوشه سردش برام باز کنه ...

اما ای دریا شاید حتی تو هم بیگانه باشی با من چون تو ازادی

چون تو انسان نیستی ...  

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت14:44توسط بهناز | |

اونقدر از همه چی غافل شده بودم و تو کارام غرق شده بودم که داشت یادم  می رفت تو این مجازیت یه وبلاگیم دارم و این گوشه افتاده و داره خاک می خوره . وبلاگی که زندگیش عوض کرد .وبلاگی که همدم روزای خوب بدم بوده...

وبلاگ جونم امروز می خوای بعد از این همه مدت برات درددل کنم .مثل همیشه به حرفام گوش کن:

 

 تابستون امسال تونستم تجربه های خوبی داشته باشم و وارد حیطه کاری ای بشم که هیچ وقت تصورشم نمی کردم هرچند که هنوز اول راهه و.اونقدرا هم حرفه ای نیست اما خوب تونستم یه جایی برا رشد از نطر نویسندگی و خبرنگاری تو یه نشریه  باز کنم و تجربه های خوبی داشته باشم که این مدیون یه نفر که وجودش برام خیلی عزیزه و نشریه دانشجوییمون تو دانشگاه می دونم که پشت گرمی خوبی برام بودن ....

علاوه بر کارخبرنگاری و نشریه روزای خوبی گذروندم  ولی با وجود  روزای خیلی خوبی که داشتم یه اتفاق خیلی بد روازی خوب ایندم ازم گرفت و به جاش دوری و باهم نبودن و دلتنگی هارو بهم داد....... خب چه میشه کرد...

 

تقریبا 2 هفتس که ترم جدید هم شروع شد . چقدر داره زود میگذره .......

اره این ترم هم شروع شد با همون یکنواختی همیشه .از صبح شنبه کاراموزی و اعصاب خوردی های بیمارستان  و سوتی اب دادنای تو بخش و سرمریض و کلاسای شلوغ پلوغ و استادای وا رفته دانشکده پرستاری و از استاد بدتر دانشجوهای از نوع  پنج شنبه بازاری و .... و خلاصه همینا دیگه...

از این ترم باید خیلی جدی درس بخونم .خیلی جدی تر از گذشته این 2سال باقی مونده تنها فرصت من برای رسیدن به هدفمه هدفی که در پناه اون می تونم به یه هدف بزرگتر برسم .اما با وجود این نه می تونم از انجمن و کارا و جلسه هاش دل بکم نه از سیاه و سفید ونه از ...

 

یه شرایطی برام تو زندگیم پیش اومده که باید خودم بسازم  برای بزرگ شدن و درک کردن و گذشت کردن و تحمل کردن شرایط و موقعیت های بد پیش اومده ...

امیدوارم که راهم درست برم و در اخر به وان چیزی که صلاح بوده رسیده باشم و به رسیدنی برسم که جاودانه باشه ...

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت16:18توسط بهناز | |

عشق

و گریزان بودم از عشق

و گریزان بودم از خود و از هر انچه نامی از خود و از بودن داشت

و گریزان بودم از پرچین های راز عشق

و گریزان بودم از سرنوشت

و در پستوهای تنهایی خویش

پریشان بودم

پریشان و دلتنگ از بودن

اما..... اه...

چه روزگار غریبیست

و عشق مرا با دستان پر توان خود در ربود

و عشق مرا در اغوش کشید

و مرا همراز کوچه های پر رمز و راز خود کرد

و من غافل از تو

و من غافل از عشق تو

و تو سرشار از احساس و من گم کرده احساس

و من غافل از تو

و من غرق در خود و گذشته خود

اما.... اه...

چه روزگار غریبیست

و من پر از احساسم

و تو پر از احساسی

و ما هراسان از اینده

و ما امیدوار به اینده

و من ارام در اغوش عشق تو

و من سبک بال همچون ماسه های ساحل

به سوی عشق تو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت22:13توسط بهناز | |