تبليغاتX
درد دل یه ...

درد دل یه ...

...

جمعه عصر بی اختیار بغض گلومو گرفت...

دلم برات تنگ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 9:19  توسط بهناز  | 

برای تو

سلام

اره باید بگم سلام.سلامی که با تمام سلامایی که کردم فرق داره.این بار اومدم و میخوام که برای تو بنویسم.تویی که تمام این مدت به فکرت بودم و نگران حالت و از ترس اینکه با خبر گرفتن ازت زندگیتو بهم نریزم باز هیچ حرفی نزدمو میومدم اروم تو وب سایتت و بدون اینکه رد پایی جا بذارم نوشته هات رو میخوندم و میرفتم. شب ارزو ها بود خیلی دلم برات تنگ شده بود داشتم با بیحوصلگی وبلاگارو باز میکردم که یه اسمی منو به خودم اورد.امادیوف! این اسم چقدر اشنا میزنه برامممممم.و اره خیلی تصادفی بعد از چند ماه باعث شد من به اون سایت برخورم و بتونم از حال تو با خبر بشم.نمی دونی اون شب چقدر پای نوشته هات پای عکسات گریه کردمو...

محمد الان ۲ ماهه که من متعلق به علی شدم.باورت نمیشه که چقدر راحت تونستم بهش جواب بدم کسی که با من دختر پرافاده و مغروری که میشناختی از زمین تا اسمون فرق داره اما میتونم الان بهت این اطمینان رو بدم که واقعا باهاش خوشبختم و دوسش دارم .میخوام کاری کنم که خوشبخت خوشبخت بشیم با هم.تا همونجوری که گفتی تو هم خیالت راحت بشه و توهم به این خواسته ی من که خوشبختی توه دست پیدا کنی.من تورو میشناسم و قلب مهربونت رو باور دارم که میتونی زندگی خوبی رو برا خودت و همسرت بسازی.همیشه خودت و خاطراتت تو قلب و ذهنم زنده میمونن و به یادت خواهم بود.عشق اول هیچ وقت نمی میره محمد شاید بهم نرسیدیم و من میذارم پای مصلحت خدا ولی بازم دوست داشتن ها و خاطرات باقی میمونن

یادت به همه ی حرفایی که بهت میزدم بیفته.به اینکه چجوری زندگی کنیودر مورد حساسیتایی که روت داشتم رو درست رو همه چی.دلم میخواد مثل همون محمد سابق بشی تا منم از بابت تو خیالم راحت باشه.

امروز اینجا تو انتی لایف برات نوشتم چون درد دل بهناز بود ولی بدون که هر موقع که بشینم پاسیستم میامو نوشته هات رو میخونم پس بنویسو منتظرم نذار ...

مواظب امادیوف باش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 12:32  توسط بهناز  | 

علی

همه چی غیر منتظره و سریع اتفاق افتاد و من با اینکه هنوز رسمی نشده حس میکنم که عشقش تو دلم جونه زده

اره بلاخره بهناز هم از بین این همه خواستگار یکی رو که هیچ وقت فکرشو نمیکرد قبول کرد و بهش گفت بله!

امروز ۲تایی رفته بودیم بیرون.خیلی خوب بود

دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 20:43  توسط بهناز  | 

چرا داره اینجوری میشه...

شنیدی میگن یارووووووووووو مثل خررررررررررررررر تاپیده تو گل؟

حالا نقل منه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 22:11  توسط بهناز  | 

تازه فهمیدم که اینایی که میگن سیگار بده و فلان و فلان چقدر احمقن!

واااااااااااااااااای سبک شدم و حس میکنم همین الانم میخوام باز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 9:32  توسط بهناز  | 

امروز

 

   بلاخره حال کردم بیام بشینم پا نت و یکم به این وبلاگ ننه مرده سر بزنم !

هفته ی پر کاری بود برام و همش سرکار بودم از صبح تا شب با زبون روزه م دم افطار از زوررررر تشنگی مثل این زبوننن بسته هااا سگاااا هستناااا که وقتی کلی میدوون زبونشون رو از فرط تشنگی میدن بیرون و له له میزنناااااااااااااااااااااااا! منم همونطور!

پزیزوزم که باز معلوم نشد چم شد و نزدیک بود از زور دل درد لبیک رو بگم تو مرکز! بامزه بود دردش عین درد زایمان بود! دکتر ازراه که رسید گفتم دکتر دلمممممممممممممممممم

معاینشو که کرد گفت کجای دلته؟ دکتر ته دلمه! عین وقتی میخواد بچه به دنیا بیادااااااااااااااااااا عین زاییدنه دردش! از خنده پکیدو گفت ناقلا مگه تو تاحالا زاییدی! خووو اینم از این!!

راستی رفتم خال رو چونه م رو سوزوندم! اونم چه سوزوندنی و چه دکتر رفتنی! خدا رحمم کرد که بلا ملایی سرم نیاورد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 19:18  توسط بهناز  | 

از هیچی نمی گم...

هیچ جرفی برا گفتن ندارم ...

اومدم که بگم هنوزم دارم این هوا رو فرو میبرم تو بدنم و با نفس کشیدنم دارم حرومش میکنم!!!

خدایا شکرت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 21:11  توسط بهناز  | 

اه لعنت به من و این حالم

فکر میکردم حالم خوب شده و از این وضع کوفتی نجات پیدا کردم اما امشب تازه فهمیدم چقدر حالم داغونه و هیچی نمی تونه ارومم کنه...

دلم میخواد یه غلطی بکنم و یه جایی برم که از همه ی اینا دور بشم.از همه ی این گرفتاریا و حرفا و نقلا

۲۳ سالمه و هیچ وقت نتونستم بفهمم که معنی واقعی زندگی و خوشبختی چیه.هیچ وقت ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 23:0  توسط بهناز  | 

دلتنگ

یه وقتایی ادم به جایی میرسه که حس میکنه دلش داره از هم میپاشه.اونقدر اشوبه تو دلش که هیچی نمی تونه ارومش کنه.هیچیه هیچی

منم الان به اون حد و مرز رسیدم...

دل تنگم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 12:53  توسط بهناز  |